روزهای اخر سال ، روزهای اخر ، روزها
سال های پیش غم بود اما کم بود ، امسال غم بیش از حد بود ،
رزوهای خیابان و کوچه های فرعی و دویدن و دود سیگار و سنگ و فحش و زنجیر و موتور
امسال به اندازه ی چهل سال بزرگ (پیر )شدیم ...
سال 88 برای خیلی ها ، سال سرشار از کابوسی بوده شاید موسم رهایی فرا برسد و کابوس هامون پیش زمینه ای برای یک زندگی عادی( نمیگم رویایی چون ان قدر کابوس زنده دیدیم ، که زندگی رویایی برامون معمولی شده ) بشن .
پی نوشت . هنوز 88 تموم نشده و شاید تو این حدود چند روز باقی مونده ، اتفاقات بدتر یا بهتری افتاد .
بگو که آسمانی نیست ..." بی ترس "
بگو که زمین می چرخد ..." بی ترس "
بگو که خورشید ثابت است و تابان ... " بی ترس "
بگو که شما فقط حاکمان خاکید و تاک ... " بی ترس"
بگو که نگفتنت جنایت است ... و " تاریخ " جانیان را نخواهد بخشید.
تئاتر گالیله یکی از بهترین تئاترهایی بود که دیدم . عالی بود .
"گالیله
برتولت برشت
طراحی و کارگردانی : داریوش فرهنگ
تئاتر شهر ، سالن اصلی ، ساعت 19|"
"دموکراسی فقط این نیست
که مرد نظرش را درباره سیاست
بگوید
و کسی هم به او اعتراض نکند
دموکراسی این است که
زن نظرش را درباره عشق بگوید
وکسی هم او را نکشد!"
------------------------------------------------------------------------
تعریفی نو از جهان سوم
"چون عشق
شرمندگی ای درجه سوم است
و زن
شهروندی درجه سه است
و مجموعه های شعر
کتاب های درجه سه اند
به همین دلیل ما را
مردم جهان سوم می نامند"

یکی از دوستانم ،لطف کرده است و مرا به همراه لاک پشتم ،نقاشی کرده است.
بسیار ممنونم از لطف بی کرانش.
بیست و چند سال پیش دخترک ، اومده به این دنیا ، آن هم چه دنیایی و چه مکانی ، ایران ، مشهد ، خانواده ای مذهبی و سنتی و ثروتمند، که هر کدام از این فاکتور ها به تنهایی کافی است تا نابود کند زندگی دخترک را !!!!
اما اگر فکر می کنید که زندگی دخترک نابود شده است ، سخت در اشتباهید، چون دخترک صبوری کرده است و تحمل کرده است و قد کشیده است ، دخترک در حصار خود جنگیده است و خوانده است و خوانده است ، دخترک شبیه بقیه ی ادم های دور و برش نشده است و استعلا یافته است .... دخترک را آزار داده اند ، محدودش کرده اند ، به اسم سنت و مذهب جلوی برون رفت او را سد کرده اند .... اما دخترک خروشیده است ، در زمان و مکان خودش ،کاری کرده است کارستان ،دخترک متفکر است ، دخترک اندیشمند است ، دخترک سرشار از حس های تجربه نکرده است ،اندیشه در دخترک ته نشین شده است ، دخترک سرشار از شعر است ، دخترک مصداق خواستن و توانستن است ، دخترک ایستاده است ،جنگیده است ، اما ذلت را نپذیرفته است ،دخترک فیلسوف است ،دخترک می گوید حالش خوب است ، می گوید دیگر یاد گرفته است که بسازد ... اما من می دانم دخترک برای همه بزرگتری می کند و ....
دخترک را دوست دارم و برایش بهترین آرزوها را دارم ، به امید تولدی دیگر برایش ، در زمان و مکانی دیگر .
پی نوشت به دخترک . من بلد نیستم به شیوه ی آدم گونه تولدت را تبریک بگویم ، خودت می دانی که !
اگه شاملو بود ، می رفتم بهش می گفتم ، من دیوونه غصه می خورم چون من دیدم که شب مونده ! سیاهی موندگاره ! خیلی ها جستیم و وا جستیم اما تو حوض نقره نجستیم !
نزدیک خونه ی عزیزینا ، یه بازارچه هست که روزهای سه شنبه و جمعه ، بازار روز میشه و کلی جنس بیخود و مزخرف رو دست فروش ها میارن و می فروشن ،البته یه سری غرفه ی ثابت داره که هر روز باز هستن ،و اغلب جنس هایی رو هم که روزهای سه شنبه و جمعه می فروشن ، خیلی ارزونه ، البته به دلیل همون بیخود بودنشونه خوب، این بازارچه تقریبا ده سالی هست که ابراز وجود کرده ، و تقریبا همه چی هم داره ! چند هفته پیش جمعه که داشتم می رفتم بیرون گنگیشک بارون خورده گفت براش مقنعه بخرم ، جمعه بود و همه جا بسته ، من هم برگشتنه رفتم بازارچه و براش مقنعه خریدم و بماند که مقنعه ی خریداری شده توسط من انقدر بلنده که میشه جای چادر هم ازش استفاده کرد... داشتم میومدم بیرون که جلوی در بازارچه سمت چپ ، یه پیرمرد افغانی خیلی لاغر ، پف فیل درست می کرد و می فروخت ، یه اجاق گاز کوچیک که روش یه الک " یه چیزی شکل سبد اما از جنس فولاد " گذاشته بود تو اون ذرت ها رو بو میداد و یه جعبه از این جعبه چوبی های میوه بر عکس گذاشته بود جلوش ، چند بسته ذرت و پف فیل گذاشته بود روش، از اونجایی که من به تمام فرآورده های ذرت ارادت خاصی دارم ، پرسیدم چنده ؟ گفت 500 تومن ! من هم یه بسته خریدم و مثل این ادم های خوشحال با یه نایلون پر پف فیل اومدم خونه ، اگه فکر کردین من دیگه بازراچه نرفتم سخت در اشتباهین ، چون سه شنبه و جمعه و سه شنبه ی بعدش هم رفتم و پف فیل خریدم و باز هم مثل ادم های خوشحال با یه نایلون پف فیل اومدم خونه ، تا جمعه ی پیش که دوباره رفتم بازارچه تقریبا ساعت یک بود، اول رفتم تو ، چیزی نخریدم اومدم بیرون دیدم ، یه پیرزن افغانی نشسته و رو همون گازی که آقاهه ذرت ها رو بو میده ، یه قابلمه گذاشته و داره توش رو هم میزنه ، من هم کنجکاو!!! رفتم جلوم ببینم چیه و این خانومه چه صنمی با آقا پف فیلیه داره که دیدم تو قابلمه که خیلی هم فقیرانه بود یه چیزی شبیه سوپه ، کنارش هم دو تا کاسه ی رویی با دو تا قاشقه " از این قاشق ها که تو سلف دانشگاه بود ، لبه هاش تیز بود ما بهش می گفتیم قاشق حلبی "داشتم نگاه می کردم که خانمه گفت وایسا شوهرم بیاد رفته نون بگیره "روبروی بازارچه یه نونوایی بربریه "من نمی دونم چه جوریه قیمت هاش... من وایسادم تا اومد یه نون گرفته بود ، وقتی اومد زنش یعنی همون پیرزن افغانی لاغر ... نون رو ترید کرد تو کاسه ها و داشت با گوشه ی چادرش قابلمه رو تو کاسه ها خالی می کرد که من خریدم تموم شد و مجبور بودم برم تا اون ها ناهارشون رو بخورن ... اومدم رفتم تو پارک نشستم و نگاهشون کردم آقاهه ذرت ها و پف فیل ها رو از رو جعبه برداشته بود و کاسه هاشون رو گذاشته بودن اون رو ، داشتن سوپشون رو می خوردن ... بعد هم که غذاشون تموم شد ، خانمه کاسه و قاشق ها رو گذاشت تو قابلمه ، قابلمه رو برداشت و رفت و آقاهه هم ذرت ها و پف فیل ها رو گذاشت رو جعبه و....
شاید زندگی یعنی این دو تا !
نمی دونم اما این روزها آدم هایی که این جوری شدن زیاد شدن ... نگرانم .

