تبليغاتX
شراب تلخ

"....می رفتیم و می رفتیم .تند که می رفتیم ، تندتر می رفتیم و تند تر که می رفتیم ،تند تر و تند تر می رفتیم . می دویم تا قله .نزدیک که می شدیم ،می ایستادیم . نفس نفس می زدیم تا آرام می شدیم و دوباره شروع می کردیم دیگر به قله چیزی نمانده بود .....به آن بالا که می رسیدیم ، می دیدیم قله نیست .فکر کرده بودیم قله است .قله ی اصلی کمی بالاتر بود ، کمی دور تر . بی استراحت می رفتیم . باید می رفتیم . می ایستادیم ،باید از نو شروع می کردیم  و اگر خسته بودیم باید می گذاشتیم برای بعد . به قله ی بعدی که می رسیدیم هم قله نبود. فکر می کردیم قله بوده . همیشه اشتباه می کردیم . همیشه قله ی اصلی دور تر بود . و قله ی اصلی تر،خیلی دورتر.

همیشه هم به قله نمی رسیدیم . نمی شد رسید.گاهی می شد فقط به راه دل بست . می شد قله را هم ندیده گرفت ،اگر می خواستیم . ... می شد که به قله هم نرسید . گاهی هم به قله می رسیدیم ، به اوج، به آن بالاتر ،بالاترین نقطه،... به اوج که می رسیدیم ، نفس نفس می زدیم ، همان جا دراز می کشیدیم  وبه آسمان نگاه می کردیم و به ابر ها. ... نفس مان که سر جا می آمد ،باید بلند می شدیم .نباید در قله می ماندیم . اگر می ماندیم ، قله پایین می آمد ،با قله ی پایین تر یکی می شد،با قله ی پایین ترش هم. کوه با زمین یکی می شد و آن بالا ،اوج بودنش را از دست می داد. باید بر می گشتیم . ..."

 

" داستان قله ،شب های چهار شنبه ،آذر دخت بهرامی،نشر چشمه "

 

--------------------------------------------------------

روز شاد و پررفت و آمدی را گذرانده ام . در مترو  در حالی که با زی زی غش غش می خندیم ناگهان صدای  عربده ی مردی را می شنویم که نا مفهو م است همه ی مسافران با نگاه های کنجکاو سر می چر خانند که ببینند چه شده است ؟ هنگامی که مترو حر کت می کند پسرکی فال فروش را می بیینم که از ترس مچاله شده است و در مقابل چندین  چشم مبهوت زنانه می گوید : می خواست بگیردم اون ( به بیرون اشاره می کند) گرفت ، زی زی مهربانانه  می گوید : نترس نمی کشتت  فقط فال ها  روازت می گیره  . اما او هم چنان حال گنجشکی را دارد که از چنگ گربه ای خونین و مالین فرار کرده . خانمی می گوید : خوب همان بس است  همه ی سرمایه اش را از دست می دهد  . ...

------------------------------------------------------

 

تنفر آمیز تصور این که سال ها علیه نظامی مبارزه کردی که خودت هم ویژگی های سردمداران همان نظام را داشته ای.

 

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 23:29 |
... مرد از بس که جان ندارد .....

-----------------------------------------------------------

ترسو ٬ بی عرضه ٬ شل و شفت ٬ پپه ٬ خنگ ٬  ...ها و نگران ....

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 22:26 |
"... نمی دانم چه می شود کرد. رویداد های هر روزه چیزی نبود که هرروز پیش بیاید . بی رویدادی هم گاهی مهم ترین رویداد روز بود .روز بی رویداد بیش از هر چیز آدم را به فکر وا می داشت. می بایست با کوله بارم وارد حریم کتاب می شدم ٬با چهره ام ٬ با سن و سالم ٬ حرفه ام ٬ خشونتم ٬ با سرگشتگی هایم ٬ ...."

" بحر مکتوب ٬ مارگریت دوراس ٬ قاسم روبین ٬ نشر نیلوفر"

--------------------------------------------------------

فحش  می دهد  و  با ماشین به سمتشان می رود  و فریادشان را در می آورد تا یادشان بماند پراید آلبالویی با دو سر نشین نوجوان با مو ها و لباس های مد روز ٬ مسافر کش نیست ٬... است .

-----------------------------------------------------------

در حالی که می کوبد رو ی فرمان و می گوید زود ٬ زود ٬ راه مردم رو بند اوردی ... یا سرش را می کند بیرون و داد می زند و فحش می دهد استرس وجودم را می جود  و حتی تصور جلسه ی بعد برایم وحشت زاست اما همین موجود  ترسناک وقتی از مرخصی بر می گردد و در جواب خوش گذشت می گوید : آرزوم بود مثل این زن ها برم تو پارک بشینم و در کوچه وایسم  و این چند روز عصر این کار ها رو می کردم ناگهان تصورم رنگ می بازد و دلم می خواهد ساعت ها به حرف هایش البته جایی غیر از ماشین گوش دهم وقتی دوباره نگاهش می کنم اصلا ترسناک نیست ... موجودی است که شرایط اقتصادی و اجتماعی تکیده و دریده اش کرده .

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 21:48 |

دیر ٬

دیر تر از دیر

آن قدر دیر ٬ که می خشکد نهالک های ...

زود ٬

زود تر از زود

آن قدر زود ٬ که هنوز کاشته نشده اند دانه های نهالک های...

زمان لیز می خورد از زندگی ...

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 0:5 |

می گوید:کارت خیلی درسته به مولوی٬ حیف که دختری و گرنه دم پر ما می پریدی لات خوبی می شدی . می گویم به جای این حرف ها سوال رو حل کن. برگه را با یک دست می گیرد و با دست دیگر سرش را می خاراند یعنی مشغول فکر کردنم بعد از چند دقیقه مثلا ادای فکر کردن را در آوردن با صدای کلاه قرمزی می گوید : همه رو که گفتی اینم بگو تموم شه . جواب سوال را می گویم .... می گوید ناموسن تا حالا فکر کردی برای چی این همه درس خوندی ؟ که چی بشه؟ مثلا این همه پول آقات خرجت کرده که چی بشی ؟ چه قدر باید کار کنی تا پولش رو در بیاری ؟ صدایم را بالا می برم و می گویم الان وقت این حرف ها نیست الان باید حواست به درست باشه ٬ در مورد این مسائل بعد از امتحانات حرف می زنیم( تو یکی دیگه این دریا مشوش را مشوش تر نکن) ... مادرش تکه ای از کیک تولدش را برایم می آورد و با آب و تاب در مورد هدیه ای که به او داده است صحبت می کند او هم آرام آرام می خندد و هدیه را مسخره می کند هدیه اش رساله ی توضیح المسائل  است وقتی مادر بیرون می رود من هم با او می خندم ....مادرش می گوید فقط دلم می خواد کمدش رو ببینی لباساش همه بالای بیست تومن هر چی بهش می گم گوش نمی ده .... ( و من فقط گوشم ) باباش از این بدتره ٬ امروز دیگه قاطی کردم بهش گفتم این خودت و بچه هات ( دو پسر دارد) هر غلطی می خوای بکن منم میرم یه جایی خونه می گیرم راحت و آسوده زندگی می کنم .....وقتی می خواهم بیایم می گوید : جبران  می کنیم اگه با شوورت دعوات شد خودم میام می زنمش ناکارش می کنم ...  مادرش لبش را می گزد و می گوید نه انشاالله زیر سایه امام زمان به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنند این حرف ها چیه ! ..وقتی به حرفش فکر می کنم چیزی درونم صدای مهیبی می دهد و این پرسش مثل موریانه درونم را می جود که تا کنون چند بار کتک خوردن زنی(مادرش ) را دیده است؟

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 0:50 |

سرشار از مفهومی بودن و نبود فهم حس سرشاری می شود همین!!!!!!!!!!!حالا بنشین ....

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 20:37 |
 

 .... این که زاده ی آسیایی / اینو بهش میگن جبر جغرافیایی /.... این که لنگ در هوایی /...... صبحونت شده سیگار و چایی/..... چند تا موی دیگه ت سفید شد بریدی از اساس / .....

عجیب توصیف می کند...

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:51 |

نمی دانم وقتی بفهمند پیام آور مهر و امید شان که همیشه لبخند بر لب دارد و سرشار از حس اعتماد به نفس و زندگی است جنازه ای است که راه می رود و قبل از دیدن آن ها ایندرال ها را روانه کرده چه می کنند؟ وقتی بفهمند احساس می کنند او فریبکار است یا این که نمی خواهد گزش های او برای دیگری تکرار شود! شاید از رفتار او منزجر شوند شاید هم رفتارش را بستایند ! شاید هم هیچ گاه متوجه نشوند او بشود نماد امید و شور زندگی و موفقیت  . چه قدر مسخره می شوند ٬ نمادها و سمبل ها !!!

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:14 |

زن می گوید : هر جا برای اجاره ی خونه می ریم میگن به بچه دار خونه نمیدیم اونم دوتا.(به پسر چهارساله اش اشاره می کند ) باباش میگه اینو بفروش ٬ بهش گفتم این بدون خودم نمی مونه (به پسر پنج ساله اش اشاره می کند) این هم بزرگه می فهمه . (زن من را نگاه نمی کند وقتی حرف می زند چشمانش انحراف دارد ٬ من احساس می کنم ناراحتی عصبی هم دارد چون گاه و بیگاه ٬ بادلیل و بی دلیل سر بچه ها داد می زند و تکه کلام پسر بزرگش این است " میام خفنت می کنما") اگه خونه پیدا نکنیم میریم شرستان اما اونجا شوهرم حقوقش کمه فقط پول بهزیستی (شوهرش تا جایی که من فهمیدم مشکل شنوایی داره اما ...).دو تا بچه خرج داره می خواستم اینو ( پسر کوچک)  بندازم مادر شوهرم (فحش می دهد)گفت گنا داره خدا روزیشو میده بعدشم پول نداشت برم شخصی از این خونگی ها رفتم  سرش سفت بود نیفتاد ...( چند دقیقه نمی فهمم چه می گوید به پسر بچه نگاه می کنم ٬ بچه ای که چون پول نداشته اند به دنیا آمده ).... دعا کن خونه پیدا کنم !! ( اون موجود بی خاصیت معلوم هست داره چه غلطی می کنه ؟ )

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:16 |
جویده شدن ٬ تهوع ٬ ....ت...تلاش برای استحاله ٬به دیوار کوبیده شدن ٬.... به سر جای خود برگشتن وتکرار این سیکل معیوب .

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:53 |