تبليغاتX
شراب تلخ

بانکی که اغلب برای کار هام میرم یه کارمند صندوق داره که من رو عجیب یاد شخصیت اول رمان مسخ کافکا میندازه ، هروقت می بینمش با خودم میگم من یه روز داستان این ادم رو می نویسم، یه اقای قد کوتاه ،لاغر در حد اسکلت ، با سری نیمه کچل با موهای صاف و احتمالا  مجرد ، خیلی بهش میخوره یه ماجرای طولانی و دردناک عشقی رو پشت سر گذاشته باشه ، وقتی میره از تو گاو صندوق بانک پول بیاره ،خودش پشت بسته های پول گم میشه ، بر خلاف اغلب کارمند های بانک ، خیلی اروم کارش رو انجام میده و اصلا براش مهم نیست مشتری پشت باجه اش داره غر غر می کنه ، اصلا انگار تو این فضا نیست یه جایی گمه ، من تا چند وقت پیش فکر می کردم لاله !!!! در هرحال سوژه ی بسیار خوبیه برای ایفای نقش  یه شخصیت شکست خورده ، یه کارمند دون پایه تو داستان های چخوفی....

--------------------------------------------------------------

تقریبا یک هفته است که حیاط خونه مون شده محل رفت و امد کفشدوزک ها ! هر وقت کسی می خواست از تو حیاط رد بشه ،نگران له شدن کفشدوزک ها می شدم، اما خود کفشدوزک ها زبل تر از چیزی هستند که من فکر می کردم بلافاصله متوجه حضور شخص میشن و پرواز می کنن .

-----------------------------------------------------------

امسال ،اولین پاییزی که من به شدت احساس سرما میکنم ،انگار ننه سرما اومده و دقیقا تو بدن من چادرش رو علم کرده ! فکر کنم دارم پیر میشم و این احساس سرمای زود هنگام از علایم پیر شدنمه .

------------------------------------------------------

چند روزه تو مسیر ها کتاب "بعد از عروسی چه گذشت " نوشته ی "رضا براهنی " رو می خونم ، و سه نفر از دوستام "که اهل کتاب نیستن "وقتی این کتاب رو دستم دیدن ، گفتن "وا !!!! تو چرا کتابای عشق و عاشقی می خونی ،این کتاب ها  مال بچه ده ،یازده ساله است  که براشون ماجراهای بعد از ازدواج و ماه عسل جالبه " من هم خندیم و چیزی نگفتم !!! اما  شاید یکی باید  به این براهنی بگه "پدر من این جا ایرانه ، می خوای اسم کتاب انتخاب کنی فکر اون فلک زده هایی که تو مکان های عمومی میخوان این کتاب رو بخونن بکن "

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 15:18 |
کارد که به استخون می رسه ٬ کند میشه و عمل بریدن استخون رو با درد و زجر انجام میده ٬ بعد از استخون به چی می رسه ؟!!!
+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 18:10 |

چند وقتی است که شراب تلخ ،خواننده ی خاموشی پیدا کرده است که لطف کرده و تمام مطالب شراب تلخ را خوانده است ، سنگی  از این خواننده ی خاموش تشکر می کند و خوش حال است که دخترکی پر از دغدغه ،فرهیخته و دانشمند وپر از حسرت تجربه های نو ،او را به عنوان دوست پذیرفته است . اگر مشکلی پیش نیاید قرار است دخترک و سنگی ، ساعت ها ی زیادی را باهم بگذرانند و این خوب است .

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 1:11 |
دنیای خواب هایم هر روز خشن تر می شود و خواب هایم وحشتناک تر !!!!

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 19:33 |
من امروز در استانه ی بیست و هفت سالگی ایستادم ، یک سال دیگر از روزی که به دنیا امدم گذشت !!! گنگیشک بارون خورده شگفت زده ام کرد و دوستانی بهم تبریک گفتند و عروسک دختر بچه ای در فست فود برایم "تولدت مبارک " خواند ،وقتی گنگیشک بارون خورده ازم پرسید چه قدر از این بیست وچند سال راضی هستی یادم امد که  ته ته های مرور این بیست و چند سال لحظه های خوب هم داشته ام و شاید این لذت های اندک  اما ماندگار بهانه ی خوبی برای ادامه دادن باشند ، بیشتر ازاین که از به دنیا امدن خودم حوشحال باشم از این خوشحالم که گنگیشک بارون خورده به دنیا امده است . باز هم ممنونم ....

پی نوشت . امروز اولین روزی بود که هم کافه رفتم ، هم کتاب خریدم ، هم تئاتر رفتم و هم فست فود!!!!! یه شیرینی تفلدی به گنگیشک بارون خورده بدهکارم.

پی نوشت بعدی . اومدیم خونه ،مامان و بابا ، کیک و بادکنک و گل و شکلات خریده بودن ، هدیه هم گرفتم . کیکم سفید بود روش یه بره بود و مامان تا یه قنادی دورتر رفته بود تا یه کیک خوشگل !!!! بخره .

نتیجه ی منطقی و غیر منطقی پی نوشت ها اینه که من باید خنگ باشم که نخوام به دنیا  اومده باشم .ممنون از مامان که من رو به دنیا اورد.

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 22:4 |

می گوید "سگم و این بار می خوام تمومش کنم این سگ شدن های گاه و بی گاه را" از لحن صدایش و حالت چشمانش ،می ترسم ... نگرانش می شوم ،اما نگرانی من دردی از او دوا نمی کند ... خیلی جدی و با تنفر می گوید "تمومش می کنم به جان اغتشاش این بار تمومش می کنم " و باز می ترسم از تنفرش...

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 2:58 |
یک ابان دگر شروع شد و .....
+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:4 |
+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 21:42 |
وقتی کویر کسی را فرا می خواند ٬ باید رفت و درنگ نکرد حتی اگر یک ساعت به حرکت مانده تصمیم به رفتن بگیری .... کویر و بویش را دوست دارم ٬ برهنه بودنش را دوست دارم ٬ گرمای کلافه کننده ی رمل هایش و خنکی دلچسب ان ها را دوست دارم ٬ .... اگر به بهشتی اعتقاد داشتم ٬ بهشت برین من  همان کویر بود .

 

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 9:2 |

نه روز دیگر آبان شروع می شود و من از شروع شدن آبان ها  ترسی همراه اشتیاق دارم ، آبان برای من ماهی است که دران تصمیم های جدید می گیرم که به نوعی مسیر زندگیم را عوض می کنند ! و نمی دانم این آبان در پیش رو ابستن چه حوادثی  است !

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 0:18 |