تبليغاتX
شراب تلخ
 

مرد معتادمی گوید: بچه تهرونی؟ مرد نسبتا کچل جوابش را نمی دهد مرد معتاد در حالی که تلو تلو  می خورد می گوید من سی و هشت سال است که اومتم اینجا. نا کاری نه خونه ای نه زنی نه احترامی ...... گیجی می خورد (هر لحظه فکر می کنم الان است که زمین بخورد) فقط این شهر سیگار برام تاره. این شهر خراب شده پر از فسات و معتات و ولگردته! گیجی دیگر می خورد ....  پکی هم به سیگارش می زند .....  تزت و جیب بر هم تا تلت بخوات تاره . هیچی بت ..........تر از تزت  ناموس نیست .........

تاتاش من تزت نیستم........ به خدا من جیب....... مرتم رو نمی زنم (عرق سرد را از پیشانیش پاک می کند صورتش پر از لکه های سفید است  گیج می خورد ) من تزت ناموس .......مرتم نیستم من برمیگرتم شهرمون . ننم میره برام خواستگاری ........یه تختر پاک نه این تخترا که............ معلوم نیست هر شب با کی و کجا........ تاتاش من یکی رو میشناسم به امام حسین به حرضت عباس فقط با باباش ..........

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:17 |
 

من دلم گرفته است .

من فروغ می خواهم تا او از ناسخ التواریخ خوانی بنالد من هم از ادعیه مقدس خوانی. با هم برای باغچه ی خانه به دنبال مرهم بگردیم. برویم ماشین دودی سوار شویم. خواب ستاره ی قرمز ببینیم وقتی خواب نیستیم.

من سیمون دوبووار می خواهم تا  با هم جنس دوم بخوانیم. او از پیراهن گلی سارتر بگوید.از همسرنبودن خوشحال باشد . من هم از آرزو هایم.

من پناهی می خواهم تا خدا را در جوانه ی انجیر نشانم بدهد. آنایش را ببینم و به او بگویم من چه قدر به حسودی می کنم. با هم برویم جنوب هر جا بابونه دیدیم نازی را بجوییم و بیاوریم.

من هدایت می خواهم  تابرویم عروسی خواهر آبجی خانوم زنک شلخته ها را ببینیم. پول کفنمان را بگذاریم روی میز و گاز را بار کنیم.

من حیدر می خواهم تا با هم به مراسم قهوه ی قجری  شاهزاده فخر الزمان برویم و من هر چهار فنجان را تا ته بنوشم.

من دخترک فال فروش را می خواهم تا به من زل بزند و اسمش را نگوید و من کلی نازش را بکشم  و او هم بعد از نیم ساعت به من فحشی بدهد که من آب شوم . اما باز هم از رو نروم و هر وقت می بینمش باز هم شروع کنم به وراجی. 

من آقای مرسو ی بیگانه را می خواهم تا با هم خیلی راحت آدم بکشیم  و به زندان رویم و برایمان مهم نباشد نتیجه ی دادگاه چه می شود.

من آیدین سمفونی مردگان می خواهم تا با هم شاهد به آتش کشیده شدن کتاب ها و یادداشت هایش باشیم.

من کافکا را می خواهم تا با هم در مسخ  ذره ذره جان دهیم.

من ویرجینیا ولف می خواهم تا با هم بهمان ... شود . با هم برویم و اتاقی برای خود داشته باشیم و باهم جیب هایمان را پر از سنگ کنیم و ....

 

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 2:49 |
این نردبان شکسته

تو را به جایی نمی برد

خورشید دور است

و سهم ما

همین سراب هاست که می سازد.

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 17:42 |