تبليغاتX
شراب تلخ
 

بزرگ ترین خواسته ی او داشتن خدایی بزرگ و با شکوه است خدایی که بشنود و ببیند  آرام باشد و آرامش دهد . خدایی که پرستش از روی جبر و ترس  نخواهد .خدایی که برای بندگانش مثبت و منفی نگذارد . خدایی که بهشت و جهنم ندهد .آیا این خواسته ی زیادی است؟

-----------------------------------------------------------------------------

من می ترسم

پس هستم

"ح.پناهی"

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 22:18 |
 

من ـ دودسته از آدم ها تغییر نمی کنند احمق ها و مرده ها

او ـ نیمه احمق ها چه طور؟

--------------------------------------------------------------------

اویی دیگر ـ هیچ رو چه طوری تقسیم بر دو کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

----------------------------------------------------------------

من  خیلی فکر کرد جواب چی بده اما به نتیچه نرسید!        

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 3:12 |

 

می گرید و فکر می کند که این گریه دلیل دارد اما همان لحظه می فهمد بی دلیل است

می خندد و احساس می کند علت دارد اما نه در آن لحظه و نه لحظات و ساعات بعد دلیل برای خنده اش نمی یابد .

یک سوال این روزها به تیتر اول ذهنش تبدیل شده زندگی دلیل می خواهد یا زندگی دلیل است؟اگر زندگی دلیل می خواهد دلیلش چیست ؟ اگر زندگی دلیل است ،دلیل چه چیزی است؟

-------------------------------------------------------------------------------  

خانه دوست کجاست؟

                                      در فلق بود که پرسید سوار                   

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 0:2 |
 

دکتر می گوید بوش  تو عراق مثل پشگل آدم می کشه وشب راحت می خوابد چون مطمئن کارش درسته و به حرف و کار هیچ کسی هم کار نداره .

------------------------------------------------------------------

شقه می شوم

شقه شقه می شوم

شقه شقه شقه شقه  می شوم

شقه شقه می شوم

شقه می شوم

 "مردی که کنار خیابان ۱۶آذر کتاب های کپی می فروشد"

-----------------------------------------------------------------------

....م از چشمانت متنفرم! و روزی این تنفر را فریاد خواهم کرد. به امید آن روز

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:8 |
 

گاهی که کم می آورم یادجعبه های  لوله باز کن می افتم که در گوشه ی کابینت خاک  می خورند. این سوال سال هاست  در ذهنم می چرخد که لوله باز کن ها می توانند لوله های بسته ی ذهنی و روحی من را باز کنن؟

 

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 19:34 |
من روانیم ! من دیوانه ام ! من هرچی شما میگین هستم . دلتون خنک شد حالا برین همه جا جار بزنین  این دیوونه است ! این نرمال نیست ! مشکلاتتون حل شد؟ آره حل شد؟ این رو از اول می گفتین که با اقرار من  مشکلاتتون حل میشه ! من نمی تونم آدم عادی باشم . نمی تونم به جاش بگم  و بخندم و گریه کنم . همین که هست ! نمی تونم به جاش احساساتی باشم و به جاش اخمو ! برای کسی هم نامه ی فدایت شوم ننوشتم . به کسی هم ربطی نداره چرا این جوریم؟ فهمیدین؟ پس گورتون رو گم کنین لطفا!

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 22:48 |
 

ـ ببخشید دکتر یه سوال داشتم. امکان این هست که یه بیماری از ذهن به جسم منتقل بشه؟  

ـ هوم ..... اسم اون بیماری چیه؟

ـ تهوع ...

ـ لطفا بیمار بعدی !          

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 2:34 |