تبليغاتX
شراب تلخ
دردی جانکاه

و

استخوان سوز

بر اندیشه های نحیفش هجوم می آورد

کاش پاک کنی بود

تا وجودش را پاک  می کرد .

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 11:38 |
 

آب شب مانده

((قرص تلخت را

اول

بخور

شیرینی جاودانه چشیدنی است.))

-------------------------------------------------------------

ورم

(( استرست را میان آدامس هایت بجو

می ترکد

توهم.

لاشه های کشدار.))

-------------------------------------------------------

((قدرت پذیرش بدبختی٬ خود نوعی خوشبختی است.))

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 23:4 |
 

اگر" چرای" خویش را برای زندگی داشته باشیم با هر" چگونه ای "خواهیم ساخت. نیچه

 

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 14:45 |

سلام.تواین چندروزه که اومدم خونه حالم بهتر شده امروز جزوه نظریه رو دستم گرفتم و کمی خوندم(تو سه ساعت ۴صفحه) اما همین کمی هم خوب بود از هیچی و کابوس بهتر بود تصمیم گرفتم البته به احتمال نود درصد امسال کنکور ارشد ندم تا استرس و اضطرابم کمتر بشه تا بهمن که درگیر ۶ واحدمم بعدش میام خونه میرم کلاس زبان و سرکار (کار هم پیدا نشد به درک اما پیدا میشه) تا کنکور آزاد هم یه تصمیمی می گیرم همه که نباید همه کارشون سر وقت باشه من که این قدر عقبم این یک سال هم روش  اصلا شاید دری به تخته خورد و من ارشد از ایران رفتم یکی از دوستام میگه فکر می کنی ده سال دیگه چه قدر به این روزها و اتفاقات فکر می کنی . همین که الان آرامشی نسبی دارم خودش خیلی خوبه! با کسی خشونت نمی کنم داد نمی زنم خودم هم باورم نمیشه منی که فقط وقتی تو خیابون و تاکسی اگه کسی اذیت می کرد داد می زدم و خشونت می کردم هفته ی پیش مثل دیو تنوره می کشیدم ! نمی دونم شاید این هم یه دوره از زندگیم بود که باید طی می شد اما دوره ی بدی بود مثل مامان بزرگ ها امیدوارم برای دشمن آدم هم این دوره پیش نیاد .الان نمی ترسم که چی بشه و چی نشه به قول خاله تو دلم رخت نمی شورند بلکه دارند رخت ها رو  پهن می کنند .

"ز خاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانوا دیوانه گردند

تنورش بیت مستانه سر آید

میا بی دف به گور من زیارت

که در بزم خدا غمگین نشاید "

نمی دونم شاعرش کیه اما ناظری می خونه و عجیب می چسبد.

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 18:32 |
سلام. امشب من بیست و چهارساله شدم وقتی داشتم کبریت ها (شمع نداشتیم) ی روی کیک رو فوت می کردم آرزو کردم زودتر از این حال دربیام و برم سر کار و زندگیم . بنشینم درس بخونم دنبال انگیزه می گردم تا از جا بلندم کنه امروز کلی خاله نصیحتم کرد که به خدا رو بیارم و نماز بخونم می گفت وضو ونماز آدم رو آروم می کنه نمی دونست من خدا و پیغمبر رو سه طلاقه کردم. نمی دونم خودم احساس می کنم بهتر شدم دنبال یه کار سخت می گردم تا وقتی برای فکر کردن و خوابیدن برام نذاره. نمی دونم شاید پاس کردن ۶ واحد و تموم کردن لیسانس یا ارشد قبول شدن انگیزه ی خوبی باشه شاید عوض کردن  رشته ی فوق لیسانس (اونم با توجه به این وقت کم)تازه اونم نمی دونم چی؟ فلسفه فلسفه علم یا جامعه شناسی تغییر خوبی باشه شاید هم خوندن مجدد اقتصاد و ادامه دادن روندی که تا دو هفته پیش وجود داشت برنامه ی خوبی باشه . نمی دونم این از اون نمی دونم هایی که باید خیلی زود حل بشه.خیلی خیلی زود!
+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 22:42 |