حسودیم می شود دلم می خواهد مثل بچه ها پا به زمین بکوبم جیغ بزنم اشک بریزم و بگویم من هم می خواهم ولی می دانم چیزی به من نمی دهند.
--------------------------------------
حالم خوب نیست عق می زنم کلمات را بالا می آورم روی جزوه ام. چند کلمه ی تخس گیر کرده اند بین دندان هایم باید با مسواک به جانشان بیفتم . حالا من مانده ام و جزوه های به گند کشیده شده و امتحان فردا . یاد حرف شوفری می افتم که هروقت کسی حالش بهم می خورد با خوشمزگی تمام شاگردش را صدا می کرد و با صدایی کلفت می گفت :" بهش بگو برنج وخورشتش را جدا کند "حال من هم باید جدا کنم از هم افکار به هم ریخته و طرد شده ی خودم را از افکار منسوخ شده و مسخره ی ریاضی دانی که به زور به خوردم می دهم .صدای نامجو در سرم کوبیده می شود "ای کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود"
--------------------------------------------------
دلتنگ زنی هستم که ذره ای در وجودش نا مهربانی یافت نمی شود و اگر ظلمی به کسی کرده مطمئنم از سر ندانستن و نداشتن توانایی بوده.دلتنگ پسرکی هستم که فقط قدش بلند شده و ذره عقل در سر ندارد و شاید فقط بیست و چهار ساعت در زندگیش جدی بوده. دلتنگ دخترکی هستم ساده و صبور که هر چه دارد خود با چنگ و دندان به دست آورده .دلتنگ منی هستم که هنوز یافت نشده ....


