تبليغاتX
شراب تلخ

"از خنکی کولر لذت نمی برم چون  امیر مجبور است زیر آفتاب و توی گرما کار کند . بعد از ناهار چرت نمی زنم چون امیر فرصت این کار را ندارد.با دوستانم رفت و آمد نمی کنم چون امیر نمی تواند چنین کاری بکند .امیر برده است برده ای که نیروی کار بیست سال بعدش هم فروش رفته است. امیر تا بیست سال دیگر به بانک بدهکار است.نمی شود صورت وگردن امیر زیر آفتاب بسوزد و صورت من از خوب خوردن و خوب خوابیدن  برق بزند .این عادلانه نیست . امیر در جستجوی عدالت است و آن را هیچ جا پیدا نمی کند."

پرنده ی من  . فریبا وفی

-------------------------------------------------------------

آشفته بازاري مكن اي دزد مادرزاد دل..................

شب به گلستان تنها منتظرت بودم..............

بيداري آمارچي؟

روسپيگري يك شغله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه سل داشت مال من وگرنه مال تو.........................

همه چي از يادم ميره

مگه يادش؟؟؟؟؟؟؟كه هميشه يادشه

-------------------------------------------------------------

روزها ی بیکاری و تعطیلی خیلی مزخرف و ....................

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 23:23 |

ساعت هفت بعد از ظهر

از پله ها به سرعت بالا و پایین می رود خیلی عصبی است نمی تواند تعادلش را حفظ کند و یک در میان پله ها را نمی بیند.

ساعت ده شب

پایین پله ها نشسته و زاز زار می گرید و بلند بلند فحش می دهد.

ساعت دو صبح

در به در به دنبال قرص شنبه یکشنبه می گردد ضد تهوع هم می خواهد.

ساعت شش صبح

به دنبال کسی می گردد که برایش از داروخانه قرص شنبه یکشنبه بخرد.

ساعت ده صبح

به دنبال تیغ تمام وسایلش را زیر و رو می کند.

ساعت دوازده ظهر

جنازه اش را در سرویس ها پیدا می کنند.

------------------------------------------------------

پی نوشت :

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز.........

و اين منم زني تنها

در آستانه فصلي سرد.................

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند

آيا بود..........................

مثل يك سيبه لهيده توي يخچال سوني

يخ كردم.............

بيمار خنده هاي توام

نيشتو ببند

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 20:24 |

مادر به خود می بالد که فرزندانش درسخوان و سر به راه هستند و پدر افتخار می کند که فرزندانش    می توانند بار زندگی خود شان را به دوش بکشند .فرزندان از پدر متنفرند و خود را پناهی برای مادر   می پندارند.

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 13:47 |
من حرفی برای گفتن با مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هام ندارم  اما وقتی میرم خانه ی  سالمندان   کلی حرف دارم برای زدن و کلی وقت و حوصله برای شنیدن حرف های اونا که برام ماه پری هستند نمی دونم  شایدجنس این احساس ها با هم فرق داره  یا شاید ماه پری ها از جنس دیگری هستند شایدم  من دچار اشتباه شدم.

------------------------------------------------------------

می خواستم نظر خواهی این پست رو غیر فعال کنم تا کسی بهم فحش نده اما فکر کردم  دیدیم  حالا که کسی پیدا شده که با فحش دان به من خوشحال میشه چرا خوشحالیش رو ازش بگیرم.

--------------------------------------------------------------------

می دریم یکدیگر را

و به یغما می بریم  لاشه ها را

که بجوییم آرامش را

-----------------------------------------------------------------------

و ترس رهایم نمی کند

 

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 0:57 |
 

می جوند روح و جسم و دل و اندیشه را و کسی یا چیزی را یارای مقابله با آن ها نیست

--------------------------------------------------------

بعد از این همه وقت دوباره داره نزدیک میشه به خونه ی اول

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 10:48 |
ترس ٬ترس ٬ترس

به کام خود می کشندند دقایق را

این سه هجای موحش

و می جوند

استخوان های انزوا  را

---------------------------------------------------

آبجی (مادر مادر بزرگ) در حالت احتضار به سر می برد همه ی فامیل به دیدنش می روند تا او را برای آخرین بار ببینند فرزندانش که حالا مادربزرگ و پدربزرگ هستند اشک هایشان را جمع کرده اند تا در مراسم اشکی برای ریختن داشته باشند نوه هایش می گویند مرگ عروسی آبجی است خودش هم دیگر خجالت می کشد که جایش را خیس کند و کسی مای بی بی اش را عوض کند و بعضی ها گریه می کنند وقتی اورا می بینند اما نه برای او بلکه از این که نکند خودشان مثل او شوند خار وخفیف و محتاج عروس و داماد شوند و در دل خوشحالند که سر پا هستند و من فکر می کنم

 همه فریب خورده ایم و ابلهانه خود را به نفهمی زده ایم !

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 12:40 |