"از خنکی کولر لذت نمی برم چون امیر مجبور است زیر آفتاب و توی گرما کار کند . بعد از ناهار چرت نمی زنم چون امیر فرصت این کار را ندارد.با دوستانم رفت و آمد نمی کنم چون امیر نمی تواند چنین کاری بکند .امیر برده است برده ای که نیروی کار بیست سال بعدش هم فروش رفته است. امیر تا بیست سال دیگر به بانک بدهکار است.نمی شود صورت وگردن امیر زیر آفتاب بسوزد و صورت من از خوب خوردن و خوب خوابیدن برق بزند .این عادلانه نیست . امیر در جستجوی عدالت است و آن را هیچ جا پیدا نمی کند."
پرنده ی من . فریبا وفی
-------------------------------------------------------------
آشفته بازاري مكن اي دزد مادرزاد دل
..................شب به گلستان تنها منتظرت بودم
..............بيداري آمارچي؟
روسپيگري يك شغله
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اگه سل داشت مال من وگرنه مال تو.........................
همه چي از يادم ميره
مگه يادش؟؟؟؟؟؟؟كه هميشه يادشه
-------------------------------------------------------------روزها ی بیکاری و تعطیلی خیلی مزخرف و ....................
