تبليغاتX
شراب تلخ

بغض فرو خورده

نگرانی ٬ استرس ٬

بغض فرو خورده

...........................

بغض فرو خورده

....................

جنازه ی از سقف آویزان شده

.................

بغض فرو خورده

............................

لاک پشتی روی دیوار

.................

بغض فرو خورده

.................

جنون داد فریاد

......................

بغض فرو خورده

...........................

لکه ای خون برکفن دریده شده

............................

بغض فرو خورده

....................

حرف های رکیک

......................

.....................

گریه ٬اشک ٬گریه ٬اشک ............

..............................

تهدید ٬ دیگر کشی ٬ خود کشی٬ صرف فعل کشتن

..................

.......................

بغض فرو خورده ٬ چند هزار سال دیگه !

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 18:10 |
 

می خواهی مشکلات و ناکامی ها و بی خوابی ها را تمام کنی

...

راه می روی ٬ راه می روی٬ راه می روی .....

فکر می کنی ٬ فکر می کنی ٬ فکر می کنی ....

شعر می خوانی ٬ شعر می خوانی٬ شعر می خوانی...

باران خیست می کند ٬ برف سفیدت می کند  ....

هوا را دزدکی آلوده می کنی ٬ قاچاقی ... می کشی پشت سر هم

جایی راهت نمی دهند ...

یخ می زنی ٬ دست و پایت بی حس می شود ...

 ساعت دوازده خوابت می برد با فکر یک جنایت

ساعت چهار با وحشت از خواب می پری

...

...

 فقط سرما خورده ای و پاهایت درد می کنند

... دوزت را بالا می بری ...

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:3 |

برای دوستی که عاشق برگ ها می شد.

...

کسی نیست ٬

بیا زندگی را بدزدیم ٬ آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم .

ببین ٬

...

"س.سپهری"

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 21:12 |
تو ای پری کجایی/ که رخ نمی نمایی/ از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی......

-----------------------------------------

می دانم چه غلطی نمی خواهم کنم

و

نمی دانم چه غلطی می خواهم کنم

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 15:11 |

امروز جایی بودم که دختران در آن پروژه هاشان را توضیح می دادند شاد و سرخوش شعر می خواندند پا می کوبیدند دست می زدند گریه می کردند می خندیدند با دیگران صحبت می کردند بادکنک  می ترکاندندجیغ و هورا می کشیدند بدون این که نگران نگاه های دیگران باشند . حسودیم شد به آن ها دلم می خواست وسط آن حلقه می بودم و همراه آن ها فریاد می زدم . در کتایخانه شان مجله ی زنان داشتند .خانه ی فیلم داشتند با فیلم  هایی که تقریبا خوب بود . برد مخصوص انتخابات و .............

 یاد دبیرستان خودمان افتادم یک دبستان سابق و یک دادگستری سابق تر. با کادری عبوس و بد اخلاق که فقط باید می خواندی و درس پس می دادی . شادی در چهار دیواری مدرسه حرام بود و مسخره بازی جز گناهان نا بخشودنی بود . دلمان به نان و پنیر های گروهی و بزن برقص های یواشکی و مسخره کردن معلم ها و اردوهای سالی یک بار خوش بود. تنها روزنامه ای که در مدرسه یافت می شد گاهی کیهان بود . برای ما سینما پدیده بود دختری با کفش های کتانی فیلم ممنوعه . مطمئنم نود درصدمان نمی دانستیم چپ و راست کدامند حرف زدن با دیگران  اصلا در مخیله مان  نمی گنجید . در سرمان مذهب می کردند و جشن هامان مولودی خوانی و جشن پیروزی انقلاب بود. کتاب کمک درسی کتابخانه مان نداشت رمان و شعر بخورد تو سرمان . خلاف هامان فروغ هدایت سیمین و جلال برونته سهراب شاملو جان اشتاین بک علوی دولت آبادی و کافکا بود. فکر کردن  به دوست داشتن کسی خارج از حریم خانواده مخمان را وادار به هنگ می کرد................

خوشحالم که آن ها دوران نوجوانیشان جور دیگری می گذرد . امروز این فکر به سراغم آمد که نکند پیر شده ام .

ممنون از دوستی که مرا به این مراسم دعوت کرد.

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:58 |

ـ چه خبر؟

ـ هیچی ( سگ ... تو خبر)

ـ از عالم سیاست چه خبر؟

ـ نمی دونم . خبر ندارم.( نرخ جدید تورم . نخریدن پرتقال. پوشیدن لباس گرم . رد صلاحیت ها . ...)

ـ مگه میشه تو خبر نداشته باشی؟

ـ آره. ندارم . هرکی خر شد ما هم پالونش . به ما عوام الناس چه کی رای میاره کی  نمیاره. ما فقط وظیفمون اینه بریم رای بدیم. به امید خدا اصلح ترین از تو صندوق خودش در میاید.

ـ تو از بچگیت سرت بوی سیاست می داد یادته ..............

ـ چه فایده داره این مسخره بازی ها !یه کاری داشته باشم یه نون بخور نمیری از توش در بیاد برام کافیه می خوام چی کار ؟ مگه اونا که دارن چی کار می کنن؟ همه رو دزدی کردن  و گرنه از راه حلال کسی پول دار نمیشه.

ـ ( با چشمانی گرد نگاه می کند)تو چرا علوم سیاسی نخوندی؟

ـ سیاست پدر مادر نداره .(................)ما فقیر بیچاره ها رو چه به سیاست! از گشنگی نمیریم خدا (!)رو هزار بار شکر می کنیم.

ـ آ فرین . توکل به خدا کن همه چی درست میشه.

------------------------------------------------------------------

دوست دارم یه عالمه

حیف که فقط که گشنمه.

" دیالوگی که امروز از تلویزیون شنیدم"

 ------------------------------------------------------------------

ممنون گنگیشکه بارون خورده .

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 18:50 |

دلت می خواهد آن قدر با مشت تو دهنش بزنی که خون بالا بیاره و دندوناش بیفته ته حلقش . دلت می خواد اون قدر با روی پا بکوبی تو سینه اش تا قلبش از تو چشماش بزنه بیرون .دلت می خواد  با دندونات شاهرگش رو بدری. دلت می خواد با دست های خودت خفش کنی . دلت می خواد تک تک رگ ها و مویرگ هاش رو بزنی اونم با یه تیغ  کند تا از زجر کش بشه. دلت میخواد مثل شخصیت داستان هیس براش سفره ی قلمکار با چینی گل مرغی پهن کنی تا ذره ذره ی شادی رو تو چشمای تو ببینه .دلت می خواد  از بالای یه برج ان طبقه پرتش کنی پایین بعددر حالی که داری  هات چاکلت می خوری  جمع کردنش رو از بالا تماشا کنی . دلت می خواد از .... دارش بزنی .دلت می خواد بسپریش به جوخه ی آتشی که همه ی تیر اندازش خودتی .دلت می خواد جنازش رو بندازی جلوی سگ ها . دلت می خواد آن چنان زیرش کنی که لاشه اش با آسفالت یکی بشه .  

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 20:24 |

اولین بار که کلمه ی دیکتاتور رو دید تو تعلیمات اجتماعی دوران ابتدایی بود نمی دونم چرا اما هروقت بیکار می شد صفحه آخر کتاباش می نوشت دیکتاتور!  شاید می خواست  کلمه ای که بر روی زندگی میلیارد ها نفرسایه انداخته رو خوب بفهمه.یادشه هروقت می خواست به کسی (تو دوران ابتدایی) فحش بده تو دلش می گفت دیکتاتور .اما الان به خوبی معنی این کلمه رو می دونه این کلمه رو با تک تک سلول هاش لمس کرده . اگه می دونست به این درک میرسه هیچ وقت از معلم هاش نمی پرسید دیکتاتور کیه ؟که او ن ها هم همگی یه جواب بدن رضاخان !و اون بخواد رضا خان رو ببینه و تو عکسای ته کتابا تو چشم ها و سبیل  رضاخان دنبال نشونه ای از دیکتاتوری بگرده و نتیجه بگیره هرکی سبیل رضاخانی داره دیکتاتوره و شبا آرزو کنه که یه آرایشگر پیداش بشه و همه ی سبیل ها  رو از ته بتراشه .  

----------------------------------------------------------

زندگی داستانی است پر شور و غوغا

اما بی معنا

که ابلهی آن را روایت کرده است. "شکسپیر"

--------------------------------------------------------------

وقتی می بینمش از خودم می پرسم آیا شانه های  او که به ظاهر استوارند تحمل این همه درد و رنج را دارند.گاهی احساس می کنم خیلی زود مرد شده است کاش می توانستم مرهمی هرچند اندک برایش باشم. فقط می توانم  بگویم دوستش دارم و به او افتخار می کنم.

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 13:25 |
 

به دنبال هزار تومنی می گردد در میان مردم زن هزار تومنی

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 21:10 |
بیهودگی

پوچی

بی مصرفی

زندگی انگلی

دهه ی .........

--------------------------------------------------------------

پی نوشت: دیگر  سودای رفتن هم هیجانی ندارد !

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 19:52 |