.....
.....
کمتر از ده دقیقه ی پیش کسی را دیدم که تمام سال های ابتدایی وحشتناک ترین موجود دنیایم بود معلم کلاس پنجمی ها خانم نصیریان . معلمی که درس خوان و درس نخوان برایش فرقی نداشت و خط کشی که از بهشت آمده بود گاهی هم بچه ها در سطل آشغال می انداخت (شاید برای همین است که وقتی می خواهم بدترین شرایط را توصیف کنم می گویم مگه تو سطل آشغالت کردن)معلمی به غایت ترسناک تا روز آخر سال تحصیلی و به شدت مذهبی به طوری که سر کلاس نیمکت ها را جمع می کردند و نماز جماعت می خواندند و نهایت سختگیری خصوصا در ریاضی .یکی دیگر از خصوصیاتش که هر سال چند تا از شاگردانش را مجبور به ترک تحصیل می کرد احضار بیش از حد اولیا به مدرسه بود و در طی این جلسات نظر کارشناسی خود را می داد که این شاگرد استعداد ادامه تحصیل ندارد و باید حرفه ی دیگری یاد بگیردکه به خیال خودش خدمتی عظیم بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما وقتی هم تشخیص می داد شاگردی مستعد است از هیچ کمکی دریغ نمی کرد. به نوعی دنیایش سیاه و سفید بود . اما همین اکوان دیو دوران ابتدایی من بعد از امتحانات نهایی روزی را برای اردوی شاگردانش تعیین می کرد و آن روز همه چیز مجاز بود مکان هم باغ خودش بود .خلاصه خونی که نه ماه به جگر بچه ها می کرد با یک روز اردو و چند وعده غذای شاهانه عوض می کرد ....من شاگردش نبودم اما چند روز که بچه ی معلم ما آبله مرغان گرفته بود معلم ما شد و ما را حسابی از دنیا ناامید کرد من اگر شاگردش بودم از همان زمان ایندرال خوردنم شروع می شد ................
اما امروز اصلا ترسناک نبود حتی ترحم انگیز هم بود آیا روزی می رسد که ترسناک های امروز من ترحم انگیز شود؟
برخی از احساس ها با گوشت و پوست و خون آدم ها عجین شده است و هیچ چیز ماهیت و هستی آن احساس را تغییر نمی دهد فقط ممکن است از شدت آن بکاهد و من این ماندگاری بدون قید را دوست ندارم .
------------------------------------------------------------------------
"مرا ببخش که نمی خندانمت /.../نیمه ای از من/ سگی ست /که مدام در استخوان های شهر زوزه می کشد .///"
" دوست من / فاحشه ی عزیز /زمستان می آید /تو پیر می شوی و دیگر هیچ در یا پنجره ای به هوایت باز نمی شود///"
-------------------------------------------------------------------------------
... و استرس رهایش نمی کند کسی آیا می داند چرا؟معیار زنده بودن انسان ها را گم کرده است و نمی داندآیا حیات ارزشمند است ؟آیا ان سوال که زندگی چیست به واضحی این است که هویجی را نشان دهد و بگوید چرا این هویج است ؟ خوب هست دیگر ! هستی مهم تر است یا چیستی؟
" همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم "
دلم عجیب صادق خان می خواهد تا برایش بگویم زنک شلخته های عروسی ماهرخ هنوز هم شلخته اند و سرخاب سفیدآب ها هم هنوز به صورت ها مالیده می شوند ٬آبجی خانوم ها هم خودشان را در حوض می اندازند ٬ علویه خانم ها شکل دیگری دارند اما هستند ٬ پیرمرد های خنزر پنزری هم هستند ٬ اثیری ها و لکاته ها هم هستند ٬ حاج آقا ها هم به کارشان مشغولند و ...
می گوید : تو این هفته عقد کنون ر با هم کلاسیش است ( از نظر او فاجعه است ) مثل ابله ها تبریک می گوید و برایشان آرزوی خوشبختی می کند ... دوستی سال نو را تبریک می گویداو جرات می کند و می گوید من که نفهمیدم چی شد اما اگه تو فهمیدی تبریک می گم . شاخ هایش را از راه دور می تواند ببیند شروع می کند به هزار تا لقب دادن و کلی عصبانی که تو دیوونه هستی ٬ تو مشکل داری و خودت رو عوض کن (گوشش از این حرف ها پر است)... حرفش را در بین حرف ها گم می کند و فکر می کند چرا نمی فهمد چیز هایی را که بقیه ی آدم ها راحت پذیرفته اند ... دلش می خواهد از نا مفهوم هایش صحبت کند اما نه کسی وقتش را دارد نه حوصله اش را که با یک ذهن شکاک و ... بحث کند و دلایلش را بشنود ...یاد شعار دوپا بد چهارپا خوب می افتد و صحبت کردن در این باره را به سیاهی های زیر پتویش حواله می کند
---------------------------------------------
...
نجات دهنده در گور خفته ...
حس بویاییش رو از دست داده ..."

