تبليغاتX
شراب تلخ
 

 .... این که زاده ی آسیایی / اینو بهش میگن جبر جغرافیایی /.... این که لنگ در هوایی /...... صبحونت شده سیگار و چایی/..... چند تا موی دیگه ت سفید شد بریدی از اساس / .....

عجیب توصیف می کند...

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:51 |

نمی دانم وقتی بفهمند پیام آور مهر و امید شان که همیشه لبخند بر لب دارد و سرشار از حس اعتماد به نفس و زندگی است جنازه ای است که راه می رود و قبل از دیدن آن ها ایندرال ها را روانه کرده چه می کنند؟ وقتی بفهمند احساس می کنند او فریبکار است یا این که نمی خواهد گزش های او برای دیگری تکرار شود! شاید از رفتار او منزجر شوند شاید هم رفتارش را بستایند ! شاید هم هیچ گاه متوجه نشوند او بشود نماد امید و شور زندگی و موفقیت  . چه قدر مسخره می شوند ٬ نمادها و سمبل ها !!!

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:14 |

زن می گوید : هر جا برای اجاره ی خونه می ریم میگن به بچه دار خونه نمیدیم اونم دوتا.(به پسر چهارساله اش اشاره می کند ) باباش میگه اینو بفروش ٬ بهش گفتم این بدون خودم نمی مونه (به پسر پنج ساله اش اشاره می کند) این هم بزرگه می فهمه . (زن من را نگاه نمی کند وقتی حرف می زند چشمانش انحراف دارد ٬ من احساس می کنم ناراحتی عصبی هم دارد چون گاه و بیگاه ٬ بادلیل و بی دلیل سر بچه ها داد می زند و تکه کلام پسر بزرگش این است " میام خفنت می کنما") اگه خونه پیدا نکنیم میریم شرستان اما اونجا شوهرم حقوقش کمه فقط پول بهزیستی (شوهرش تا جایی که من فهمیدم مشکل شنوایی داره اما ...).دو تا بچه خرج داره می خواستم اینو ( پسر کوچک)  بندازم مادر شوهرم (فحش می دهد)گفت گنا داره خدا روزیشو میده بعدشم پول نداشت برم شخصی از این خونگی ها رفتم  سرش سفت بود نیفتاد ...( چند دقیقه نمی فهمم چه می گوید به پسر بچه نگاه می کنم ٬ بچه ای که چون پول نداشته اند به دنیا آمده ).... دعا کن خونه پیدا کنم !! ( اون موجود بی خاصیت معلوم هست داره چه غلطی می کنه ؟ )

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:16 |
جویده شدن ٬ تهوع ٬ ....ت...تلاش برای استحاله ٬به دیوار کوبیده شدن ٬.... به سر جای خود برگشتن وتکرار این سیکل معیوب .

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:53 |
می ترسم!

و می ترسم  ٬ که این ترس

ماندگار٬ وحشت و نفرت ...

و بر باد دهد وا مانده ی توان را

که به چنگ و دندان مانده . 

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:5 |

بعد از کلی اتفاق باز هم اولین عکس العملم ترس است و بعد آن خشم .خشمی که باید اول بیاید ٬تا موثر باشد . خشم  دوم ٬ فقط خودم را ویران می کند و من این را دوست ندارم .

-------------------------------------------------------------------------------

فکر نمی کردم کسی یا چیزی توانایی این را داشته باشد که من را یک ساعت بخنداند اما وقتی کار افشین هاشمی را دیدم " حسن و دیو ...." نظرم عوض شد بیشتر ارکستری زنده ای ایرانی بود تا تئاتر .نگاهی نو به افسانه ای قدیمی و به روز کردن آن و حسنی که تماشاگر نمی داند به چهل گیس می رسد یا نه؟ صحنه هایی که قهقهه ی خودم را می شنیدم  برایم عجیب بود من و خنده !!!

-----------------------------------------------------------------------------

دیشب دستانم کبود بود و امشب هم نیز.دیشب باقی مانده ی جوهر بنفش تدریس بود و امشب کبودی یک ترس . کبودی دیشب برایم جالب بود و دلم می خواهد باز هم تکرار شود اما کبودی امشب ...همه ی کبودی ها هم حس خوبی را القا نمی کند یعنی بنفش بودن همیشه نشانی از خوبی ها نیست .

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:50 |
 یک اردی بهشت دیگر هم به نیمه رسید .
+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:52 |

امروز با دوستی در دامان پر مهر  طبیعت بودیم ٬طبیعت و راه رفتن و آواز و بحث  و خنده و جدل و همه ی چیز های عالی. داشتیم ردپای  اندیشه های سارتر  را طی می کردیم  و به فاز های دیگر برنامه جنبه ی عملی می بخشیدیم  که ناگهان جناب گادامر از راه رسید و آن چنان بازی خوردن را برایمان معنا کرد که فهمیدیم از روز ازل  تاابد ما ( من و دوست اندیشمندم )در حال خشت مالیدن هستیم و انتخاب و اختیار و من می توانم بر زندگی حکم برانم  هم ٬باز هم ناز شصت ذهن هوشمند آدمی است ...(خنده های عصبی ٬خودکار و  کاغذ ٬ مو درست کردن و ادای زنانگی در آوردن ٬صدای دورگه را نازک کردن و اقای راننده را صدا زدن ٬ لوازم آرایش را بیرون ریختن و با انگشت رژ لب مالیدن به صورت  ٬صورتی مدفون شده در لایه های کرم و کرم  پودر و اکلیل ٬بقیه از ترس شاید هم چیزی که نمی دانم فرار کردن ٬ فیلم گرفتن و ارسال کردن برای یکدیگر ٬از هر فرصتی برای ردی زنانه از خود باقی گذاشتن استفاده کردن  ٬آدم هایی که نمی فهمند این هم نوعی بیماری است و تفسیر های چرند کردن "سیبلاتو می خوای چی کار کنی؟" ٬یک صحبت و نامش را  پرسیدن  "دو ماه دیگر از اینجا می روم ٬"تهدید های آقای لباس سبز زیر ابرو برداشته ی ناخن مانیکور کرده  ٬اشتیاق به ادامه دادن و نتوانستن!!!!  ........ حرف تاریخی زدن "مگه ما که جنسیتمون مشخصه آدمیم  که میگین این آدم نمیشه ؟!!! ")

--------------------------------------------------------------------------------------

هردومان چشمان اشک آلود(از سر ناتوانی) هم را دیدیم اما اعتنایی نکردیم و با  صداقتی بی بدیل و واقع گرایانه  (بی رحمی ! ) مسایل  را تحلیل  کردیم و نفهمیدیم بین بد و بدتر کدام را انتخاب کردن درست است ؟

----------------------------------------------------------------------

برای ....

ازت پرسیدم خندیدی! دوباره می پرسم ٬شاید جوابی برایش یافته باشی . چند می ارزه یه نفس نسیم دریای شمال ؟ به اندازه ی دارایی های من( که در هیچ صرافی ای نقدش نمی کنند جز آن جا که تو هم به دنبالش می گردی) می ارزد؟ 

-------------------------------------------------------------------------

در آشپزخانه روبرویش می نشینم و دو گوش می شوم برایش ... شروع می کند از صبح اتفاقات را تعریف کردن و به شیوه ی منحصر به فرد خودش تفسیر کردن  " عزیز آمد .... سرمان را خورد ..... گفت :" خانه را ... وام را .... آپارتمان ..... نامزد و پل ... " حرف آخر را زد ماشین ... پرایت (د) کار کرده یا نو ؟گرانی هندوانه و گوجه فرنگی ... " و قسمتی که من به آن علاقه دارم تحلیل اوضاع سیاسی اش است که دولت و کابینه و .... را با خاک یکسان می کند و گاهی تحلیل هایش آن چنان ناب است که توصیفی ندارد  ٬   فکر می کنم روزهایی که حوصله ندارد و این حرف های به ظاهر ساده را نمی زند چه قدر دلم برایش تنگ می شود ...

------------------------------------------------------------------------

 استرس و ترس آن چنان با تار و پود من در آمیخته که محال است از میان برود . 

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:57 |

به دو چیز ایمان دارم نمی دانم ها و نفهمیدن هایم و ناتوانی دستان سیمانیم  فرسوده شدم بس با این ها دست به یقه شدم و جنگ و بازی را باختم و له شدم زیر فشار درک این مفهوم که همین است که هست یا بپذیر یا بنشین و عوامل ما فوق طبیعی را به نوعی به کار گیر تا تغییر این قضا کنند اصلا مگر عوامل ما فوق طبیعی هستند یا این هم حربه است که ذهن تیز هوش آدمی ساخته است تا کمی آرامش برای روح دزدیده باشد وقتی می بینم آدم ها چه ناآگاهانه نقد می کنند و به خود ستاره می دهند و یا قضاوت می کنند و فحش و فضیلت بار بقیه ای می کنند که حتی نمی شناسنشان و هورا می کشند و اسباب بازی بقیه می شوند شک  می کنم به هرچه نظام قانونمند است و آدم هایی که این نظام  ها را تدوین کردند در نظرم ابله و دانشمند جلوه می کنند اقلیتی به دنبال الگوریتم و اکثریتی در یک فاز دیگر !دلم می خواهد سارتر و کیرکگور و هگل و کنت و  هوسرل و راسل و وینگنشتاین و آن عینک ساز هلندی و دکارت و کانت و زئوس(!) و ... را به یک گردش علمی دعوت کنم و آن ها را به دیدن اکثریت ببرم و گزارش کار هایشان را بخوانم تا شاید باز شود گره ای از جعد مشکین ( حالا بحث زیبایی شناختیش در یک گردش دیگر ) دنیا یم .

------------------------------------------------------------

حرف هایی بین  من و دنیا هست که بین من و دنیا باقی می ماند ."رویایی"

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:51 |

راه رفتن ٬راه رفتن و راه رفتن .... در راه ماندن خیلی وقت است که معنایی ندارد مطمئن است که نه راه جاذبه دارد نه دریا پریانی وجود دارند پس هم چنان راه می رود دیگر شمار تاول ها و درد آن ها اهمیتی ندارد این راه نه راهنما دارد نه نقشه ای. فقط باید رفت با تا و بی تایش اهمیت ندارد ته راه هم چیزی نیست هیچ هم نیست پوچ هم نیست یک صفر پئانویی آنجاست همین !!!!!!!!!!!!!!

-----------------------------------------------------------------

"برای مهدیه "

چشم های وراجم

پای ششصد ونود و سومین درخت خیابان

منتظرند که سپیده بدمد اماچه می شود کرد

که روس...  زودتر می آیند !!

و سپیده از شرم انواع فقر کبود می شود .

-----------------------------------------------------------------

دوستی به نقل از استادی می گفت : "بترسید از روزی که آرزویی نداشته باشید ٬ بترسید از روزی که امید بمیرد .بترسید از زندگی بی انگیزه . این زندگی نیست .... است "دلم می خواهد استاد را پیدا کنم و به اوبگویم جناب فلسفه تان بوی نا می دهد من بی شمار آدم می شناسم که که می ترسند اما نه از این چیز هایی که شما فریادش را می زنی .... زندگی بی آرزو و امید و انگیزه اصلا ترسناک نیست چیزی که ترسناک است افکار ....شما که نه٬ من است .

----------------------------------------------------------------------

... جان چرا خودت را تکه تکه در آدم ها جا می گذاری ؟ می دانم به من ربطی ندارد اما به  سادگی همان درخت هایی که روزگاری تهدیدشان می کردیم که اگر بیست نشویم با شما دعوا  می کنیم و همیشه بیست می شدیم و کلی هواشان را داشتیم ٬بگردد و خودت را پیدا کن اما این بار نه در دیگران در خودت .باور کن شکل همان چهل تکه هایی شدی که یه هفته ی تمام  عذاب کشیدیم و سوزن در انگشتمان فرو رفت تا یه نمره ی خوب بگیریم یادت هست چه قدر از آن ها متنفر بودیم ......  

--------------------------------------------------------------------------

خوب است که قطاری در ایستگاه سوت کشان و عصبانی مرا به خود نمی خواند و جنازه ای را جابجا نمی کند این وظیفه را به مترو وتاکسی ها سپرده است.

 

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:30 |