تبليغاتX
شراب تلخ
حس تعلیق ! معلق بودن در فضایی که نمی دانی اجزایش چیست ؟شاید همین یعنی زندگی ، همین روز را شب کردن ها و شب را روز کردن ها ، همین دوره کردن های هنوز ، کی گفته زندگی نسخه پیچیدن می خواد ؟ همین گذرثانیه ها ، همین عبور ها ی با تا و بی تا ، همین دودر کردن همه ی چیز هایی که تا آنی پیش مهم بوده ،همین تو سر خود زدن ، دیدن و خواستن و نداشتن و سعی کردن و بدست آوردن و بدست نیاوردن ، همین برنامه ریختن و عمل نکردن ، همین که فکر کنی اگر این جوری می شد چی می شد ، اگه اون جوری می شد چی می شد ،همین ولگردی  تو کتاب ها و جولان دادن در شعر و فلسفه و ...،همین فیلم دیدن های گاه و بی گاه ، نصفه شب تو رادیو از این سر دنیا به اون سر دنیا رفتن ، پیاده روی های بی مبدا و مقصد ، زل زدن به دست فروش های مترو و گوش دادن به حر فاشون و ....
------------------------------------------------------------------------
زیر این آسمان ابری
به معنای نامش فکر می کند
گل آفتابگردان
"گروس عبدالملکیان "
+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 20:23 |
از آن می ترسم خشم و امیدم
مرا به وجد آورد که آب تنگ ماهی قرمز را خالی
کنم و شاهد جان دادن ماهی در تنگ خالی باشیم
" احمد رضا احمدی"
---------------------------------------------------------------------------

نوشته ای از گردنش آویخته بی این مضمون " کتابم درد می کند " اما بیشتر به نظر می آید استخوان هایش درد می کند و این همه گلوی خود را پاره می کند که خرج عمل امشبش را در بیاورد . می خواهم بدانم با چند هزارتومنی، دما  وند تنش پایین می آید .
--------------------------------------------------------------------------
- نمی فهمم توضیح بدین
-- ببین ....
- نمی فهمم
--  بیبن
-نمی فهمم ....
-- این نفهمیدنت هم از روی خود خواهیته! کمی عادی فکر کن ، بذار ذهنت نفس بکشه ، گیر نده به دلایل ، حتما می میری  خدا که نیستی ( هر هر هر ) نمیر اونه ، بگرد دنبال انگ...( سوت های ذهنی و اندیشیدن به آن سوی سقف که کدامین پرنده آن جاست ، آسمان ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی او چه رنگ است امروز ... صدای مرد وانتی" هندوانه ی شیرین ... ببر به شرط چاقو ... بخور و ببر ..." اگر بچه ی مرد وانتی ... اگر زن مرد وانتی ... و هزاران اگر دیگر هجوم می آورند ...) من دارم با کی حرف می زنم؟
- نمی دونم !
+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 14:8 |

"....می رفتیم و می رفتیم .تند که می رفتیم ، تندتر می رفتیم و تند تر که می رفتیم ،تند تر و تند تر می رفتیم . می دویم تا قله .نزدیک که می شدیم ،می ایستادیم . نفس نفس می زدیم تا آرام می شدیم و دوباره شروع می کردیم دیگر به قله چیزی نمانده بود .....به آن بالا که می رسیدیم ، می دیدیم قله نیست .فکر کرده بودیم قله است .قله ی اصلی کمی بالاتر بود ، کمی دور تر . بی استراحت می رفتیم . باید می رفتیم . می ایستادیم ،باید از نو شروع می کردیم  و اگر خسته بودیم باید می گذاشتیم برای بعد . به قله ی بعدی که می رسیدیم هم قله نبود. فکر می کردیم قله بوده . همیشه اشتباه می کردیم . همیشه قله ی اصلی دور تر بود . و قله ی اصلی تر،خیلی دورتر.

همیشه هم به قله نمی رسیدیم . نمی شد رسید.گاهی می شد فقط به راه دل بست . می شد قله را هم ندیده گرفت ،اگر می خواستیم . ... می شد که به قله هم نرسید . گاهی هم به قله می رسیدیم ، به اوج، به آن بالاتر ،بالاترین نقطه،... به اوج که می رسیدیم ، نفس نفس می زدیم ، همان جا دراز می کشیدیم  وبه آسمان نگاه می کردیم و به ابر ها. ... نفس مان که سر جا می آمد ،باید بلند می شدیم .نباید در قله می ماندیم . اگر می ماندیم ، قله پایین می آمد ،با قله ی پایین تر یکی می شد،با قله ی پایین ترش هم. کوه با زمین یکی می شد و آن بالا ،اوج بودنش را از دست می داد. باید بر می گشتیم . ..."

 

" داستان قله ،شب های چهار شنبه ،آذر دخت بهرامی،نشر چشمه "

 

--------------------------------------------------------

روز شاد و پررفت و آمدی را گذرانده ام . در مترو  در حالی که با زی زی غش غش می خندیم ناگهان صدای  عربده ی مردی را می شنویم که نا مفهو م است همه ی مسافران با نگاه های کنجکاو سر می چر خانند که ببینند چه شده است ؟ هنگامی که مترو حر کت می کند پسرکی فال فروش را می بیینم که از ترس مچاله شده است و در مقابل چندین  چشم مبهوت زنانه می گوید : می خواست بگیردم اون ( به بیرون اشاره می کند) گرفت ، زی زی مهربانانه  می گوید : نترس نمی کشتت  فقط فال ها  روازت می گیره  . اما او هم چنان حال گنجشکی را دارد که از چنگ گربه ای خونین و مالین فرار کرده . خانمی می گوید : خوب همان بس است  همه ی سرمایه اش را از دست می دهد  . ...

------------------------------------------------------

 

تنفر آمیز تصور این که سال ها علیه نظامی مبارزه کردی که خودت هم ویژگی های سردمداران همان نظام را داشته ای.

 

+ نوشته شده توسط سنگی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 23:29 |
... مرد از بس که جان ندارد .....

-----------------------------------------------------------

ترسو ٬ بی عرضه ٬ شل و شفت ٬ پپه ٬ خنگ ٬  ...ها و نگران ....

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 22:26 |
"... نمی دانم چه می شود کرد. رویداد های هر روزه چیزی نبود که هرروز پیش بیاید . بی رویدادی هم گاهی مهم ترین رویداد روز بود .روز بی رویداد بیش از هر چیز آدم را به فکر وا می داشت. می بایست با کوله بارم وارد حریم کتاب می شدم ٬با چهره ام ٬ با سن و سالم ٬ حرفه ام ٬ خشونتم ٬ با سرگشتگی هایم ٬ ...."

" بحر مکتوب ٬ مارگریت دوراس ٬ قاسم روبین ٬ نشر نیلوفر"

--------------------------------------------------------

فحش  می دهد  و  با ماشین به سمتشان می رود  و فریادشان را در می آورد تا یادشان بماند پراید آلبالویی با دو سر نشین نوجوان با مو ها و لباس های مد روز ٬ مسافر کش نیست ٬... است .

-----------------------------------------------------------

در حالی که می کوبد رو ی فرمان و می گوید زود ٬ زود ٬ راه مردم رو بند اوردی ... یا سرش را می کند بیرون و داد می زند و فحش می دهد استرس وجودم را می جود  و حتی تصور جلسه ی بعد برایم وحشت زاست اما همین موجود  ترسناک وقتی از مرخصی بر می گردد و در جواب خوش گذشت می گوید : آرزوم بود مثل این زن ها برم تو پارک بشینم و در کوچه وایسم  و این چند روز عصر این کار ها رو می کردم ناگهان تصورم رنگ می بازد و دلم می خواهد ساعت ها به حرف هایش البته جایی غیر از ماشین گوش دهم وقتی دوباره نگاهش می کنم اصلا ترسناک نیست ... موجودی است که شرایط اقتصادی و اجتماعی تکیده و دریده اش کرده .

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 21:48 |