ستاره‌ی زردی در قلبم

یکی از قشنگ‌ترین دوستانم، برای همیشه!!! (چه کلمه‌ی عجیبی است این برای همیشه، چه بسیار برای همیشه دوستت دارم‌ها، برای همیشه من هستم‌ها، که بر باد رفتن... ) از ایران می‌رود، برای من دوست بسیار خوبی است، قرار گذاشتیم روزی روزگاری، در پراگ دوست داشتنی، هم را ببینیم، البته که با هم در تماس هستیم و حرف می‌زنیم، وجه اشتراک‌مان بکراند پی‌سی من بود، اصلا اول همکار بودیم و بعد دوست شدیم... امروز بلیطش را نشانم داد، خوشحال شدم، البته در جریان امورش بودم. آرتیست هست و قرار است مرا به نمایشگاه نقاشی‌اش، چند قاره آن‌سوتر دعوت کند.

تجربه‌ زیسته‌ی من، به من یاد داده که در مسائل عاطفی، قید تا همیشه، تا آخر عمر، بستگی داره به تو تا کجا دوستم داری، تا چه روزی می‌تونی عاشق من بمونی، من رو تنها نذاری، شوخی است که آدم‌های چرک و چروک می‌کنند، برای چرک و چروک‌ها، این حرف‌ها بار معنایی ندارد و فارغ از معناها، کلمات را هدر می‌دهند و مثل خودشان چرک و چروک می‌کنند.

پی‌نوشت. سرزمین من خسته خسته از جفا است...در ادبیات عرب و فارسی، سرزمین زن است، مادر است، معشوق است و حالا این زن شکوهمند از جفا خسته است و که می‌داند خستگی و خشم یک زن با شخصیت و وجاهت یعنی چه! من که از چیزی نمی‌ترسم، از خشم یک زن با شخصیت می‌ترسم! من از دردمند بودن و بی‌دوا بودن یک زن مهربان می‌ترسم، من از زن دریادلی که قلبش را هر که به نوبه‌‌ی خود شکسته است می‌ترسم... می‌دانم آن زن، نیاز به مراقبت دارد... سرزمین بی‌سرود و بی‌صدایم را بیش از هر زمان دیگری دوست دارم. سرزمینی که گنجش(فرزندانش، دستاوردهایش و ...) را بهر عشرت خود ربودند... چه‌قدر من این باشکوه و زیبا و متین را دوست دارم...

ظرف‌هایی با گل‌های ریز صورتی

برای خودم، غذا درست کردم. این مدت یا دست‌پخت آشپز عزیزمان را خوردم، یا از بیرون سفارش دادم. نهایت برای خودم سالاد آماده می‌کردم، اما امشب با گاز و قابلمه‌ها غذا درست کردم، البته هنوز آماده نشده است.دلم برای قابلمه‌های بنفشم تنگ شد اما گویا خاطره‌ی آن‌ها متعلق به هزاران سال پیش بود، ادامه دادم. قابلمه‌ام نارنجی است.

هفته‌ی آینده، زمان فراغت بسیاری دارم، مشق‌های کلاس فرانسه‌ام هست، بهترین شرایط برای اینکه به کافه‌ی دوست‌داشتنی‌ام بروم را دارم، در ضمن قرار است این هفته بخشی از دو نقاشی ونگوگ نازنین را در جسمم حبس کنم. علیرغم بی‌ثباتی شرایط اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، تلاش می‌کنم که زندگی شخصی و روزمره‌ام با ثبات نسبی پیش رود، گاهی موفقم و گاهی ناموفق! باید پرده‌ و لوستر اتاق خودم را نیز تغییر دهم.

دیکتاتورهادر مقیاس خرد، برای منفعت و بقای خود دست به هر عملی می‌زنند، مهم نیست آن غلط، غیر اخلاقی، غیر انسانی یا حتی در تناقض با گفتار و کردارشان باشند. برای ایشان فقط منفعت خودشان، اهمیت دارد.

زنی در میان دوات

رفتم و خودم را در کافه‌‌ای نشاندم، کافه را سارا بهم معرفی کرده و یک‌بار با خودش و یک‌بار با خواهرجان و پسرک سیه مو و سیه چشم رفته بودیم.

من دوستش دارم دنج است در واقع طبقه‌ی همکف یک هتل است. حس خوبی نسبت به کافه‌ای که مثلا در لابی یک هتل ساخته شده است دارم، مثل سایه پشت میزی می‌نشینم و سفارش می‌دهم، کلاه لباسم را سرم می‌کنم و در خودم فرو می‌روم و هیچ فردی هم کاری به زنی که گوشه‌ی کافه‌ی یک هتل نشسته است و در دفتر یادداشتش یا نوت موبایلش چیزی می‌نویسد ندارد. کار سختی باید انجام می‌دادم، حساب و کتاب مالی کنم که ببینم کجای داستان هستم، خب بالاخره حساب کردم و متوجه شدم، در یک‌سال اخیر، دستاورد مالی خاصی نداشتم، نرخ پس‌اندازم جالب نیست... قبلش خودم را برای این اتفاق آماده کرده بودم، با خودم تکرار کردم تو یک ورشکسته بودی... از یک ورشکستگی بیرون آمدی، علاوه بر چیزهایی که از دست دادی(که البته خودم خواستم که از دست بدهم تا چیز دیگری را به دست بیاورم) بدهی هم داشتی... پس با لحاظ کردن این شرایط اوضاع بد نیست ....

از کافه که بیرون آمدم راهم را کج کردم سمت استریت فود غذاهای عربی، زعتر سفارش دادم، زعترش مزه‌ی بهشت می‌داد..استریت فود و کوچه‌های اطرافش را نیز دوست دارم گویی بخشی از ایران نیست... روی دیوارها اغلب به عربی و انگلیسی نوشته‌اند، مردم اغلب با هم عربی حرف می‌زنند و راننده تاکسی‌ها *سیارة، سيارة * گویان به دنبال مسافرند.

با سارا لبلبی خوردیم، خوشمزه نبود، مزه‌ی سیرابی می‌داد، با خواهرجان و پسرک سیه چشم و سیه مو، سیب‌زمینی و لحم مشوی خوردیم، من دوست داشتم، خواهرجان دوست نداشت، برای مامان هم گرفتیم، مامان دوست داشت... تنها که باشم اغلب زعتر یا حمص سفارش می‌دهم... امان از کنافه‌ها و باقلواهایش... خوش آب و رنگ هستند، چرب و شیرین و سرشار از کالری... که من تاکنون سفارش نداده‌ام... از یک میوه فروشی، کنار خریدم... رستورانی پیدا کردم که غذای یمنی داشت، احتمالا دفعه‌ی بعد،غذای یمنی را تست خواهم کرد.

برخیز شتربانا،بربند کجاوه

میگرنم عود کرده است، همه‌ی لامپ‌ها را خاموش کردم و پنجره‌ی اتاقم را باز کرده‌ام، بوی باران و صدای باران می‌آید، ساعتی که پارسال برای خودم عیدی خریدم، درست کار نمی‌کند و موتورش صدا می‌دهد، گاهی صدای در پارکینگ می‌آید و گاهی صدای گفتگوی آدم‌ها... خسته‌ترینم در عین اینکه ادامه می‌دهم، گنگ و وازده خیره به سقفم وافسار امور از دستم خارج شده است، راسکولنبکف می‌کوید اینکه شرایط این‌گونه است به هیچ‌وجه در اختیار تو نیست و راسکولنیکف نمی‌فهمد که خیلی چیزها هست که من در آن نقشی ندارم اما زندگی‌ام را دگرگون می‌کنند، با این حال، روتین روزانه‌ام را حفظ می‌کنم، من ار اینکه در تعلیق باشم، اصلا حس خوبی ندارم و اکنون یک سرزمین در تعلیق است.

تار و پودم

تصمیم گرفتم، بخشی از نقاشی آفتابگردان ونگوگ نازنین را در جسمم حبس کنم. در بخشی از جسمم که ببینمش... وقتی دستم از همه جا خالی است، اغلب هنر و ادبیات، مرهمی بر آلامم هستند.

شب گریزد و ؟

خوب نیستم و منطقی است که خوب نباشم و منطقی بودنش خود مزید بر علت می‌شود که خوب نباشم.

نیمه‌شب

یادم باشد داستان خرچنگ قرمزی که می‌خندید و مرا به آرامش دعوت می‌کرد، را بنویسم.

بچه آهو …

نوشتم، بالاخره توانستم آن‌چه دیده بودم و استشمام کرده بودم را بنویسم! نوشتن برای من همیشه راهی به رهایی بوده است امیدوارم این‌بار نیز نوشتن معجزه کند و بتوانم ادامه دهم (صد البته که من توانسته‌ام و این‌بار نیز می‌توانم)...

پای سخن لنگ و دست واژه کوتاه

خیلی تلاش کردم که اتفاقات رخ داده تاثیری روی رفتارم نداشته باشد اما کمتر از ۲ ساعت پیش، توسط هیولای گنده‌ای بلعیده شدم...

چندین روز بود که دور و برم می‌پلکید و تنوره می‌کشید و حریف می‌طلبید، خیلی تلاش کردم که یک لقمه‌ی چپم نکند اما توانست و من را بلعید...