دیشب خوب نخوابیدم، استرس مامان رو داشتم، همش چک میکردم ببینم نفس میکشه یا نه! بله بدون هیچ دلیلی، استرس گرفته بودم...
دیروز داشتم فکر میکردم بزنم زیر میز کار و یک کوله بردارم برم برای خودم بگردم و بچرخم... چهل و سه سالگی را سرشار از آرامش و طمانینه، شروع کردم، مدل خودم سکوت و تماشاگر بودن بدون هیچ واکنشی...
کلاس عربیام روزنی گشوده به نور شده در این روزها، دیشب برایم تولد گرفتند، دیروز در مورد روابط خانوادگی باید صحبت میکردیم و بدون هیچ احساس بدی، گفتم من جدا شدهام...مثل اینکه بگم مدرک فوق لیسانسم را در فلان رشته و فلان سال گرفتهام...مثل یک خط از اتفاقهایی که تاکنون در زندگیام رخ داده... اینکه پذیرفتمش، تراپیستم را خوشحال خواهد کرد... سهشنبه وقت دارم برای اینکه برگی پاییزی را روی پای چپم (فعلا) حبس کنم و همیشه پاییز را همراه خود داشته باشم... در مورد مسائل عاطفی و عشق است چون زمرد و ..، هم تصمیماتی گرفتهام ... تا ببینیم چه میشود، فعلا همه چی آرام است، حالا این آرامش، آرامش قبل از طوفان است یا آرامش بعد از طوفان را نمیدانم!
پینوشت، بالاخره تصمیمگیرندگان هلدینگ محترم ترنج علیرغم بودن اسم من در لیست بیمهاش، تصمیم گرفتند از ابتدای سال برای من حقوق و هدیه تولد واریز نکنند و از این بابت خوشحالم.