نزدیک صبح خواب *زَرا خانوم* رو دیدم. زنی قدبلند که چادر مشکی سرش بود، رو نگرفته بود و روسری هم سرش نبود، یه تیشرت نیمدار تنش بود و یه شلوار کردی، پاش کرده بود، چادرش رو جمع کرده بود و دست به سینه ایستاده بود جلوی در خونهشون داشت با بقیهی زنها صحبت میکرد. موهاش صاف و مشکی بود و با کش دور ماست بسته بودشون... خونهشون شمالی بود اما حیاط پایینتر از سطح کوچه بود و دو تا پله از جلوی در حیاط تا سطح حیاط فاصله بود...
زرا خانوم، ازدواج نکرده بود و به همین خاطر صورت و ابروهاش رو اصلاح نکرده بود و چندتا موی زشت تو صورتش خودنمایی میکرد، انگار جوان که بود خاطرخواه یکی شده بود و اتفاقا آقای خاطرخواه خواستگاری هم اومده بود اما آقای زرا خانوم، پاش رو تو یه کفش کرده بود و گفته بود چون آقای خلطرخواه اهل فلان شهر هست من دختر به فلان شهریها نمیدم.... زرا خانوم هم سر لج و لجبازی با آقاش دیگه خواستگار راه نداده بود و ....
ننهی زرا خانوم، خیلی سال پیش مرده بود و آقاش ازدواج کرده بود اما ننآقا هم عمرش به دنیا نبود و قبل از اینکه از آقای زرا خانوم حامله بشه، مرده بود و فامیل درست حسابی هم نداشت که بیان بپرسن چرا مرده؟ ننآقا رو یه روز بعدازظهر آقاش اورده بود... زرا خانوم به همه میگفت ننآقاش، مردهشور هست و تو همون قبرستونی که آقاش سرقبرا قرآن میخوند کار میکنه... آقاش، ننآقا رو حین کفندزدی دیده بوده و یه دل نه صد دل عاشقش شده بود... دیگه نناقا کفن میدزدیده و آقا کفنها رو قبل از اذون صبح میبرده بازار رو میفروخته...