چند روز پیش کاری را انجام دادم که تمام عمر از آن متنفر بودم و تمام تلاشم را کرده بودم که هیج‌گاه این کار را انجام ندهم!

خدایا اگر وجود داری؟ دقیقا کجایی؟

پی‌نوشت. لعن و نفرین بر من!

پی‌نوشت بعدی. این بار چگونه‌ خودم را از ته این چاه بیرون بیاورم؟ البته که راهی خواهم یافت و بیرون خواهم آمد اما فکر می‌کنم دیگر نای ادامه دادن ندارم. به لب چاه که رسیدم چگونه ادامه دهم؟

پی نوشت بعد بعدی. فردا رو مرخصی گرفتم بلکه از گ‌وشه‌ی سقف جنوب غربی اتاقم اعجازی رخ دهد.

دوربین

دستهایم را بالا آوردم امروز! و اعتراف کردم نتوانستم.

از استرسی که نمی‌دونم منشاش کجاست، پنیک شدم! لعنت لعنت لعنت به استرس...

ببین نارنجیا رو

پاییز در کالبد من حبس شده است.

پی‌نوشت. تا همیشه، تا ابد.

یه غم غمناکی تو وجودم لونه داره که گاهی مثل گردش خون تو رگ‌هام حسش می‌کنم، اغلب وقتی اتفاقی می‌افته که یاد‌ گذشته می‌افتم این غم همراه خون تو بدنم می‌چرخه و وقتی به گلوم می‌رسه انگار گچ خوردم، از گوش‌هام که رد میشه گوشیام سوت می‌کشند و تو دلم انگار یک لشگر فیل راه میرن.

خانوم قشنگه

امروز می‌روم و یکی از هدایای، ۴۳ سالگی خودم را که خودم به خودم داده‌ام را می‌گیرم. یک برگ نارنجی که روی پای چپم، حبس می‌شود. کارهای مربوط به اهدای جسدم به دانشگاه علوم‌پزشکی را انجام دادم و گاهی فکر می‌کنم دانشجویانی که با پیکر من مواجه می‌شوند و نقش و نگارهایم را ببینند چه در مورد من فکر می‌کنند....زنی که تلاش کرد رنگ و نور و زیبایی را به زندگی‌اش بیاورد.... شاید بهم بگن خانوم قشنگه... خوبی‌ نقش و نگارهایم این است که اگر فردی آنقدر به من نزدیک باشد که راز نقش و نگارها را بداند، هیچ‌گاه مرا گم نخواهد کرد.

دیدی اگر دل داده بود/ با او کسی جز ما نبود...

ترس و لرز؟

دیشب خوب نخوابیدم، استرس مامان رو داشتم، همش چک می‌کردم ببینم نفس می‌کشه یا نه! بله بدون هیچ دلیلی، استرس گرفته بودم...

دیروز داشتم فکر می‌کردم بزنم زیر میز کار و یک کوله بردارم برم برای خودم بگردم و بچرخم... چهل و سه سالگی را سرشار از آرامش و طمانینه، شروع کردم، مدل خودم سکوت و تماشاگر بودن بدون هیچ واکنشی...

کلاس عربی‌ام روزنی گشوده به نور شده در این روزها، دیشب برایم تولد گرفتند، دیروز در مورد روابط خانوادگی باید صحبت می‌کردیم و بدون هیچ احساس بدی، گفتم من جدا شده‌ام...مثل اینکه بگ‌م مدرک فوق لیسانسم را در فلان رشته و فلان سال گرفته‌ام...مثل یک خط از اتفاق‌هایی که تاکنون در زندگی‌ام رخ داده... اینکه پذیرفتمش، تراپیستم را خوشحال خواهد کرد... سه‌شنبه وقت دارم برای اینکه برگی پاییزی را روی پای چپم (فعلا) حبس کنم و همیشه پاییز را همراه خود داشته باشم... در مورد مسائل عاطفی و عشق است چون زمرد و ..، هم تصمیماتی گرفته‌ام ... تا ببینیم چه می‌شود، فعلا همه چی آرام است، حالا این آرامش، آرامش قبل از طوفان است یا آرامش بعد از طوفان را نمی‌دانم!

پی‌نوشت، بالاخره تصمیم‌گیرندگان هلدینگ محترم ترنج علیرغم بودن اسم من در لیست بیمه‌اش، تصمیم گرفتند از ابتدای سال برای من حقوق و هدیه تولد واریز نکنند و از این بابت خوشحالم.

سی و هفتمین روز پاییز

بک‌بار دیگر شاهد گردش زمین به دور خورشید بودم.

پی‌نوشت. چهل و سه ساله شدم.

پیشاتولد.نه

*میم* که بسیار نازنین است، هدیه تولد بهم داد، شرکت برای متولدین آبان امروز جشن می‌گیره و مهم‌تر از همه، خودم رو تئاتر نمایشنامه‌نویس محبوبم دعوت کردم، که این دعوت شامل پیاده‌روی و شیک شکلات یا هات چاکلت و کوکی انجیر و توت شیرینی فرانسه هم می‌شود.

فردا صبحانه نیز *میم* قشنگم را صبحانه، کافه‌ی مورد علاقه‌ام در نزدیک شرکت، دعوت کردم.

پی‌نوشت. همه چیز را از یاد برده‌ای جز ساوانا، ساوانا بای. ساوانا بای توئی.