لنگه کفش بنفش و درخشان

یاد اتفاقی افتادم و حال و هوایش. انگار گچ خورده باشم، امروز کلاس رمان‌خوانی‌ام برگزار نمی‌شود و به دنبال روزنی گشوده به نور هستم... البته با یادآوری اتفاق، پانیک نشدم و همین گام بزرگی است. همین که پانیک نمی‌شوم بسیار بسیار خوب است. شاید همین روزنی گشوده به نور باشد...

چهارشنبه، شام مهمانی دعوت شدم و خوشحالم.

دو تا یار، صد تا سوار

دوباره آداب از بین بردن علف‌های هرز را رعایت نکردم و گویا از جنگ با خرس بازگشته‌ام.

پی‌نوشت. ملائک، روز تولد پسر کوچیکش، حدود دو هفته‌ی دیگه، با همسر سابقش، ازدواج می‌کند، خوشحالم و امیدوارم این‌بار، اتفاقات خوبی برای خودش، همسرش و سه پسرش رخ دهد.

نون

پسرک سیه چشم و سیه مو، به سنی رسیده است که بدون وقفه حرف می‌زند و زمان‌هایی هم که حرف نمی‌زند، توجه کامل مخاطب را می‌دهد، دیشب من و خواهرجان شاید ۱۰۰ کلمه هم نتوانستیم با هم صحبت کنیم.

من رو *زَزَ جون* می‌نامد و قند در دل من آب می‌شود. وسط بازی، ناگهان می‌رود و بطری آب من، دمپایی‌هایم یا موبایلم را می‌آورد و می‌پرد بغلم.... یکی دیگر از شیوه‌های دلبری‌اش این‌کونه است که در جواب سوال *پسر قشنگ من کیه* می‌ک‌وید *نون* و من در پی‌اش می‌روم و دلش را پوف پوف می‌کنم.... چند شب پیش قبل از اینکه در جواب من بگوید *نون* رفت زیر میزناهاخوری و گفت*زز، نون* غافل از اینکه من برای پوف پوف کردن دلش تا زیر میز ناهارخوری هم می‌روم.

یک شیوه‌ی خداحافظی مخصوص به خودمان هم داریم، بند اول انگشت سبابه‌مان را بوس می‌کتیم و می‌زنیم به نوک بینی یکدیگر.

امروز عصر قرار است برویم خانه‌ی لک‌لکی و دنبال، تخم‌مرغ‌های حنایی بگردیم.

لایه، لایه، لایه

امروز از صبح، قیر مذاب، روی قبر مذاب است که روی قلبم می‌ریزد. قیر اول، یک زخم بود، قیر د‌وم یک زخم دیگر بود، قیر سوم گند ساری و جاری همه جایی بود، قیر چهارم .....قیر پنجم ..... نمی‌دانم قلبم تا لایه‌ی چندم قبرهای مذاب، تحمل می‌کند...

تنها خیر خوب امروز این بود که دکترم گفت روند بهبودی رو خوب دارم طی می‌کنم و تاری دید و بد مود شدنم به مرور زمان، بهتر میشه....

زرا خانوم

نزدیک صبح خواب *زَرا خانوم* رو دیدم. زنی قدبلند که چادر مشکی سرش بود، رو نگرفته بود و روسری هم سرش نبود، یه تی‌شرت نیم‌دار تنش بود و یه شلوار کردی، پاش کرده بود، چادرش رو جمع کرده بود و دست به سینه ایستاده بود جلوی در خونه‌شون داشت با بقیه‌ی زن‌ها صحبت می‌کرد. موهاش صاف و مشکی بود و با کش دور ماست بسته بودشون... خونه‌شون شمالی بود اما حیاط پایین‌تر از سطح کوچه بود و دو تا پله از جلوی در حیاط تا سطح حیاط فاصله بود...

زرا خانوم، ازدواج نکرده بود و به همین خاطر صورت و ابروهاش رو اصلاح نکرده بود و چندتا موی زشت تو صورتش خودنمایی می‌کرد، انگار جوان که بود خاطرخواه یکی شده بود و اتفاقا آقای خاطرخواه خواستگاری هم اومده بود اما آقای زرا خانوم، پاش رو تو یه کفش کرده بود و گفته بود چون آقای خلطرخواه اهل فلان شهر هست من دختر به فلان شهری‌ها نمی‌دم.... زرا خانوم هم سر لج و لجبازی با آقاش دیگه خواستگار راه نداده بود و ....

ننه‌ی زرا خانوم، خیلی سال پیش مرده بود و آقاش ازدواج کرده بود اما نن‌آقا هم عمرش به دنیا نبود و قبل از اینکه از آقای زرا خانوم حامله بشه، مرده بود و فامیل درست حسابی هم نداشت که بیان بپرسن چرا مرده؟ نن‌آقا رو یه روز بعدازظهر آقاش اورده بود... زرا خانوم به همه می‌گفت نن‌آقاش، مرده‌شور هست و تو همون قبرستونی که آقاش سرقبرا قرآن می‌خوند کار می‌کنه... آقاش، نن‌آقا رو حین کفن‌دزدی دیده بوده و یه دل نه صد دل عاشقش شده بود... دیگه نن‌اقا کفن می‌دزدیده و آقا کفن‌ها رو قبل از اذون صبح می‌برده بازار رو می‌فروخته...

میخک، زنبق، زنبق، رز

یا بُکُش

یا دان ده

یا از قفس آزاد کن.

آرمیدنی؟

امشب واقعا خسته شدم، زندگی در شرایط متناقض، خواسته‌های متناقض و همه‌ی عناصر متناقض... امشب به دوستی؟ گفتم *روی کاغذ الان من یا باید مرده باشم یا در بیمارستان روانی بستری باشم، اما زنده‌ام و زندگی را ادامه می‌دهم، اما با دارو و تراپی و ...* و دلم می‌خواست این‌قدر زندگی کردن سخت نبود... این‌قدر زندگی بالا و پایین نداشت... یک‌ کم راحت‌تر به من می‌گرفت زندگی... البته که امیدوارانه ادامه می‌دم اما اگر کمی دستش را از گلویم برمی‌داشت شاید راحت‌تر و امیدوارانه‌تر، ادامه می‌دادم....

لطفا!

هشتم شهریورماه

یکشنبه، ۰ قدم راه رفتم. راهی که رفتم اتاق خواب به سرویس بهداشتی، اتاق خواب به آشپزخانه و اتاق خواب به حمام بود. گند ساری و جاری کار خودش را کرده بود، بعد هم جلسه رمانم که تنها روزن گشوده به نور آن روز بود، بعد هم تئاتر .... محتوای تئاتر هم همان گند ساری و جاری بود.... اوضاع فجیع‌تر از آنی بود که بروم خانه‌ی لک کلی....

اما به خودم قول دادم که دیگر مانع این شوم که اتفاقات با محوریت آن گند ساری و جاری، حالم را دگرگون کند.... امیدوارم بتوانم....

پی‌نوشت. خودکار جدید برای دفترچه بنفشم خریدم.

پی‌نوشت بعدی.امروز قرار است اولین گام را در جهت طرحی نو، بردارم.

کاترین کبیر لطفا!

اگر هیاهوی اوضاع جنگ، نرخ ارز و سیاستمدارانی که مرا نمی‌شناسند، اجازه دهند، فکر کنم یک مقصد رویایی برای سفر نوروز ۱۴۰۶، یافته‌ام. شهری پر از شگفتی و هنر با موزه‌ای بالغ بر ۳ میلیون اثر هنری که البته همزمان نمایش داده نمی‌شوند...

فکر ۱۵ روز گشتن در این شهر با محوریت موزه‌ی عظیمش، لبخندی کش‌دار روی لبم می‌آورد.