هیچ وقت روی سگ، من رو بالا نیارین.

روی سگ من، یک سگ هار است که برای هاری‌اش هم، هیچ دارویی وجود ندارد.

عشق است چون زمرد؟

میگه *چه اتفاقی دیگه باید برات بیفته تا تو از *قشر الف* ناامید بشی؟ حتما باید زنده زنده می‌سوزوندنت! تا ناامید بشی؟* برای اینکه مکالمه تموم بشه، باهاش موافقت می‌کنم، اما...حرفش منطقی است اما خواسته‌ی من هم، از نظرم منطقی است.

پی‌نوشت.لطفا دستات رو بردار...

پی‌نوشت بعدی. جادو مگر اثر کند مرا

خواب بسیار عجیبی دیدم! آنقدر در خواب فریاد زده بودم که وقتی بیدار شدم، فکم درد می‌کرد!

امروز همکارم در حالی‌که دومین دوناتش رو داشت می‌خورد ازم پرسید* تو که آنقدر حواست به تغذیه‌و ورزشت هست، اگر به پیری نرسی چی؟*

چند لحظه گیج شدم، شاید درست می‌گفت... اما به خودم گفتم اگه به رسیدم چی؟

گل مژه

پلک راستم، گل مژه زده، رفتم دکتر، گفت*احتمالا دستت آلوده بوده زدی به چشمت یا در معرض خاک بودی.* اسم گل مژه را دوست دارم، ترکیب قشنگی است، گلی که بر مژه می‌روید. گلی در بستر مژگان...

بله، من دو تا آخر هفته، باغبانی!!! کردم و احتمالا گل‌مژه، حاصل آن است. از نظر خواهرجان! دلایل *پرنسس* بودن من داره نمود بیرونی پیدا می‌کنه! آخه پرنسس‌ها باغبانی می‌کنن؟

پی‌نوشت، حنایی و طلایی (مرغ‌های پسرک سیه چشم و سیه مو که در خانه‌ی لک‌لکی زندگی می‌کنند) تخم گذاشتند، هفته‌‌ی پیش ۱۱ عدد تخم‌مرغ، زیر درخت شاتوت پیدا کردیم.

خودتون می‌دونی! من که ناراحت نمیشم.

فقط نمی‌دونم چی بگم و چه جوری تعریف کنم اتفاقات امروز رو! فقط اینکه شاید بهتر بود باریتعالی، برای آدمیزاد بودن، ۴ تا شرط تعیین می‌کرد و گتره‌ای اسم موجودات را انتخاب نمی‌کرد!

عدم خون‌رسانی…

برای جلوگیری از اینکه خودم یا دیگران را به قطعات مساوی یا نامساوی تبدیل کنم، برای خودم چهارشنبه بلیط تئاتر خریدم و به امید اینکه چهارشنبه میرم تئاتر سعی می‌کنم خویشتندار باشم و ادامه بدم!

می‌دونم همه‌چی منطقی است، گاهی دلم می‌خواد یک قدم از منطق فاصله بگیرم و غر بزنم! دیشب در راه برگشت از خانه‌ی لک‌لکی، همین‌طور که ماه و زهره را نگاه می‌کردم، با خودم فکر کردم و فکر کردم .... و نتیجه اینکه ...

خانه‌ی لک‌لکی

بالاخره یاد گرفتم بدون آسیب زدن به خودم، علف‌های هرز را ریشه‌کن کنم. سخت بود؟ نه اصلا، فقط نیاز به طمانینه و صبوری داشت.

به سختی دارم ادامه میدم! فقط خوشحالم که امروز میرم خونه‌ی لک‌لکی و علف‌های هرز و راه بی‌نهایت آسمان و سکوت شب دارم... اونجا همه چی شفاف است و شناختن و صحبت کردن باهاشون، راحت‌تر هست.

اصلا به من (تو) چه؟

*ف* حدود پانزده سال از من کوچک‌تر است و حدود ۴ ماه است که مدیر واحدی شده که من با آن واحد مستقیم کار می‌کنم، همان هفته‌ی اول، مرا تئاتر دعوت کرد من هم پذیرفتم... و احساس کردم، دوست دارد با من صمیمی باشد(البته که بخش بسیار زیادی از این صمیمیت در جهت منافع کاری‌اش بود، برای منی که اصلا در باغ منفعت نیستم و صرفا کارم را انجام می‌دهم، رفتارش خنده‌دار بود اما اجازه دادم، رفتارش را ادامه دهد...) مرا در جریان زندگی شخصی‌اش گذاشت از همسرش و نحوه‌ی انتخابش و ... گذاشت، من در جریان تنشش با واحدهای دیگر بودم و صرفا گوش می‌دادم و گاهی هم می‌گفتم*بابا مهم نیست! به درک! بذار هر کاری میخوان انجام بدن و ....*

چندبار هم دوستان همسرش را به من معرفی کرد که با ایشان دیت بروم و تنها نمانم (در جهت صلاح خودم) که گفتم*من اگر بخوام برای خودم کیس بیابم، می‌یابم و نیازی به معرفی نیست.* چند روز با من سرسنگین شده بود اما دوباره احساس صمیمیت کرد و مبهوت روحیه‌‌ی بی‌خیالی من شده بود..

. چند روز پیش گفت *تو چرا به خودت نمی‌رسی؟ برو کت شلوار بخر رنگ‌های پاستیلی خیلی بهت میاد..* گفتم*من حوصله خرید کردن ندارم و ...* از او اصرار و از من انکار...

امروز خیلی مثلا یواشکی و در جهت صلاح خودم (من نمی‌دونم این صلاح من و حقوق من چی هست که همه می‌دانند و برایش نگران هستند و برایش تعیین تکلیف می‌کنند جز خودم ....) گفت*لباس و ظاهر در نحوه‌ی قضاوت آدم‌ها خیلی مهم هست...به ظاهرت برس و برو کت و شلوار پاستیلی با چندتا نیم‌تنه‌ی مشکی و سفید بخر...*

خندیدم و نگاهش کردم... بعد از حدود یک دقیقه گفت*اصلا به من چه، برو پول‌هات رو کتاب بخر ببینم آخرش چی میشه ؟* باز هم من نگاهش کردم دیگه چیزی نگفت و رفت.

یاد سوسن افتادم، از چند قاره آن‌سوتر فردی (که در قاره‌ای آن‌سوتر تر زندگی می‌کرد) را برای دوستی با من در نظر گرفته بود که به قول سوسن*عشق دکترا و موی بلند بود*

به سوسن گفتم *من به درد این نمی‌خورم، من موهام کوتاه هست، مگه این‌که صبر کنه تا موهام بلند شه...* و چه‌قدر برای این حرفم خندیدیم و من از سوسن، فحش (سوسن مثل نقل و نبات فحش‌‌های رکیک می‌داد البته وقتی می‌خواست به من فحش دهد، به قول رعایت می‌کرد و در حد خر و گاو برایم کافی بود) شنیدم.