کاترین کبیر لطفا!

اگر هیاهوی اوضاع جنگ، نرخ ارز و سیاستمدارانی که مرا نمی‌شناسند، اجازه دهند، فکر کنم یک مقصد رویایی برای سفر نوروز ۱۴۰۶، یافته‌ام. شهری پر از شگفتی و هنر با موزه‌ای بالغ بر ۳ میلیون اثر هنری که البته همزمان نمایش داده نمی‌شوند...

فکر ۱۵ روز گشتن در این شهر با محوریت موزه‌ی عظیمش، لبخندی کش‌دار روی لبم می‌آورد.

مده‌آ

آن‌قدر با خودکار آبی‌ام که روکش بنفش دارد در دفترچه‌ی بنفشم نوشتم که در میانه‌ی راه جوهرش تمام شد و من ماندم و حرف‌هایی که در ذهنم ماند، تصمیم گرفتم حرف‌هایم را فراموش نکنم اما واگویه‌اش هم نکنم تا اگر زمان و مکانی نیاز بود از حرف‌هایم استفاده کنم در واقع اگر موقعیتش پیش آمد، اگر هم نیامد لابد نباید می‌آمده... آمده و مده‌آ چه‌قدر شبیه به هستند. مده‌آ، آمده و رفته.

راهنمای نمردن با آلبالو

خوابم میاد، حوصله هم ندارم، کلافه هم هستم. بوی گند ساری و جاری محل کارم عصبانی‌ام کرده است... در حالی‌که هیچ ارتباطی با من ندارد و در مورد این مساله بیش از ۱۰ جلسه تراپی رفته‌ام. از طاقچه کتاب جدید خریدم اما روی مانیتورم دانلود نمی‌شود...بعداز ظهر هم کلاس رمان دارم و بعدش هم تئاتر، احتمالا بعدش هم میرم برای خودم، شام.

یا باید خودم برم پایین و آلبالو بخرم یا باید به آبدارچی‌مان بگویم... بلکه آلبالو این حال گندم را با خود ببرد.

محال یا ممکن؟

تو دفترچه‌ی بنفشم، با خودکار آبی که روکش بنفش داره نوشتم*... در مورد پارتنر هم اگر موقعیتی برام پیش اومد بررسی‌اش می‌کنم*

و این یکی از متناقض‌ترین تصمیم‌هایی که بود که ماه‌ها تلاش کردم و بررسی‌اش کردم تا اینکه به این جمله رسیدم.

امروز تونستم در مورد احساسی که حدود ۲۱ ماه پیش به گفته‌ی فردی؟ داشتم و احساسی که امروز به همان حرف داشتم، صحبت کنم.

*تا حالا، هیچ مردی، زنش رو به خاطر من، طلاق نداده بود.*

بازگشت به تنظیمات کارخانه

قرار بود من شنبه را مرخصی بگیرم و از پنج‌شنبه تا یکشنبه را بریم خانه‌ی لک‌لکی... که برنامه عوض شد، خواهر جان و خانواده (دیشب که رفتم خونه‌ی مامان، پسرک سیه چشم و سیه مو و خواهرجان آنجا بودند و تا در آسانسور را باز کردم، پسرک پرید بغلم و همچنان بغلم بود با هم رفتیم تو و با مامان و خواهرجان سلام و اح‌والپرسی کردم و بعد از اینکه بهش لواشک (لواشک‌هابی که در ازای مشاوره شغلی‌ای که داده بودم، بهم دادند) دادم راضی شد از بغلم پایین بیاد... و من رو ابرها بودم... بعد هم کلی شمع بازی و تولد بازی کردیم...) می‌رن سفر، جمعه یک تور پیاده‌روی طولانی برای خودم طراحی کردم، شنبه هم احتمالا بلیط تئانر برای خودم می‌گیرم و یک‌شنبه صبح هم می‌رم سراغ درختان خانه‌ی لک‌اکی و آب‌بازی و باغچه بازی...البته فعلا این برنامه را دارم... دیروز به خواهرجان گفتم *پنج‌شنبه عصر رو چه کنم؟* خواهر جان خندید و گفت *داری ززی خودمون میشی... *

بله من دارم به تنظیمات کارخانه برمی‌گردم و خوشحالم ...

بعد نوشت. برای شنبه، خودم را تئاتر دعوت کردم.بعد از شرکت می‌روم پی بازیگوشی و پرسه‌زنی، ساعت ۸ هم می‌رم تئاتر!

فردا نوشت. دیشب یادم اومد، شنبه ساعت ۱۸ کلاس رمان‌خولنی دارم...برنامه‌ی شنبه عوض شد، بعد از شرکت میرم یک کافه نزدیک سالن تئاتر و کلاس رو ۱۹.۳۰ تموم می‌کنم و بعد میرم تئاتر! (دقیقا برگشتم به تنظیمات کارخانه)، اگر به احتمال یک‌ درصد، ما عمله‌ها را شنبه تعطیل کردن، ساعت ۱۷ از خونه میرم کافه‌ی نزدیک سالن تئاتر و. ...

بزرگ‌ترین خانه‌ی دنیا

سلام آقای محمودآباری

دیشب، پسرک سیه‌چشم ‌و سیه‌مو، شما را به نام خواند و سوالش این بود که کجا هستین؟

چند میلی‌متر مو

زن بودن، جذاب است، امروز وسط بحث و بررسی خرید ارز و هماهنگی با صراف و کارهایی که نیاز به تصمیم‌گیری لحظه‌ای داشت، موچینم تو جیب شلوارم بود و دستم بهش می‌خورد یادم می‌افتاد که موچینم رو از تو کیف داروهام، گذاشتم تو جیبم تا رفتم دستشویی، یک دانه موی کوچیکی که روی صورتم روییده بود را بردارم ...

انگار وسط اون همه استرس و کار، برداشتن آن یک عدد مو، که بود و نبودش را فقط خودم حس کرده بودم، روزنی گشوده به نور بود... راهی به رهایی بود...

کسی که مثل هیچ‌کس نیست

قبل‌ترها، وقتی در روابط انسانی، فرضیاتم تایید می‌شد خوشحال می‌شدم و اورکا گویان، ارشمیدس‌وار خوشحالی می‌کردم، امروز وقتی یکی دیگر از فرضیاتم تایید شد، خوشحال نبودم، ملال و خستگی بود که آغوش برایم گشاده بودند... یعنی فرضیه‌ای وجود دارد که ابطال شود؟

تسلسل در تسلسل

تک به تک

و

یک به یک.