قرار بود من شنبه را مرخصی بگیرم و از پنجشنبه تا یکشنبه را بریم خانهی لکلکی... که برنامه عوض شد، خواهر جان و خانواده (دیشب که رفتم خونهی مامان، پسرک سیه چشم و سیه مو و خواهرجان آنجا بودند و تا در آسانسور را باز کردم، پسرک پرید بغلم و همچنان بغلم بود با هم رفتیم تو و با مامان و خواهرجان سلام و احوالپرسی کردم و بعد از اینکه بهش لواشک (لواشکهابی که در ازای مشاوره شغلیای که داده بودم، بهم دادند) دادم راضی شد از بغلم پایین بیاد... و من رو ابرها بودم... بعد هم کلی شمع بازی و تولد بازی کردیم...) میرن سفر، جمعه یک تور پیادهروی طولانی برای خودم طراحی کردم، شنبه هم احتمالا بلیط تئانر برای خودم میگیرم و یکشنبه صبح هم میرم سراغ درختان خانهی لکاکی و آببازی و باغچه بازی...البته فعلا این برنامه را دارم... دیروز به خواهرجان گفتم *پنجشنبه عصر رو چه کنم؟* خواهر جان خندید و گفت *داری ززی خودمون میشی... *
بله من دارم به تنظیمات کارخانه برمیگردم و خوشحالم ...
بعد نوشت. برای شنبه، خودم را تئاتر دعوت کردم.بعد از شرکت میروم پی بازیگوشی و پرسهزنی، ساعت ۸ هم میرم تئاتر!
فردا نوشت. دیشب یادم اومد، شنبه ساعت ۱۸ کلاس رمانخولنی دارم...برنامهی شنبه عوض شد، بعد از شرکت میرم یک کافه نزدیک سالن تئاتر و کلاس رو ۱۹.۳۰ تموم میکنم و بعد میرم تئاتر! (دقیقا برگشتم به تنظیمات کارخانه)، اگر به احتمال یک درصد، ما عملهها را شنبه تعطیل کردن، ساعت ۱۷ از خونه میرم کافهی نزدیک سالن تئاتر و. ...