ببین نارنجیا رو
پاییز در کالبد من حبس شده است.
پینوشت. تا همیشه، تا ابد.
پاییز در کالبد من حبس شده است.
پینوشت. تا همیشه، تا ابد.
یه غم غمناکی تو وجودم لونه داره که گاهی مثل گردش خون تو رگهام حسش میکنم، اغلب وقتی اتفاقی میافته که یاد گذشته میافتم این غم همراه خون تو بدنم میچرخه و وقتی به گلوم میرسه انگار گچ خوردم، از گوشهام که رد میشه گوشیام سوت میکشند و تو دلم انگار یک لشگر فیل راه میرن.
امروز میروم و یکی از هدایای، ۴۳ سالگی خودم را که خودم به خودم دادهام را میگیرم. یک برگ نارنجی که روی پای چپم، حبس میشود. کارهای مربوط به اهدای جسدم به دانشگاه علومپزشکی را انجام دادم و گاهی فکر میکنم دانشجویانی که با پیکر من مواجه میشوند و نقش و نگارهایم را ببینند چه در مورد من فکر میکنند....زنی که تلاش کرد رنگ و نور و زیبایی را به زندگیاش بیاورد.... شاید بهم بگن خانوم قشنگه... خوبی نقش و نگارهایم این است که اگر فردی آنقدر به من نزدیک باشد که راز نقش و نگارها را بداند، هیچگاه مرا گم نخواهد کرد.
دیدی اگر دل داده بود/ با او کسی جز ما نبود...
دیشب خوب نخوابیدم، استرس مامان رو داشتم، همش چک میکردم ببینم نفس میکشه یا نه! بله بدون هیچ دلیلی، استرس گرفته بودم...
دیروز داشتم فکر میکردم بزنم زیر میز کار و یک کوله بردارم برم برای خودم بگردم و بچرخم... چهل و سه سالگی را سرشار از آرامش و طمانینه، شروع کردم، مدل خودم سکوت و تماشاگر بودن بدون هیچ واکنشی...
کلاس عربیام روزنی گشوده به نور شده در این روزها، دیشب برایم تولد گرفتند، دیروز در مورد روابط خانوادگی باید صحبت میکردیم و بدون هیچ احساس بدی، گفتم من جدا شدهام...مثل اینکه بگم مدرک فوق لیسانسم را در فلان رشته و فلان سال گرفتهام...مثل یک خط از اتفاقهایی که تاکنون در زندگیام رخ داده... اینکه پذیرفتمش، تراپیستم را خوشحال خواهد کرد... سهشنبه وقت دارم برای اینکه برگی پاییزی را روی پای چپم (فعلا) حبس کنم و همیشه پاییز را همراه خود داشته باشم... در مورد مسائل عاطفی و عشق است چون زمرد و ..، هم تصمیماتی گرفتهام ... تا ببینیم چه میشود، فعلا همه چی آرام است، حالا این آرامش، آرامش قبل از طوفان است یا آرامش بعد از طوفان را نمیدانم!
پینوشت، بالاخره تصمیمگیرندگان هلدینگ محترم ترنج علیرغم بودن اسم من در لیست بیمهاش، تصمیم گرفتند از ابتدای سال برای من حقوق و هدیه تولد واریز نکنند و از این بابت خوشحالم.
بکبار دیگر شاهد گردش زمین به دور خورشید بودم.
پینوشت. چهل و سه ساله شدم.
*میم* که بسیار نازنین است، هدیه تولد بهم داد، شرکت برای متولدین آبان امروز جشن میگیره و مهمتر از همه، خودم رو تئاتر نمایشنامهنویس محبوبم دعوت کردم، که این دعوت شامل پیادهروی و شیک شکلات یا هات چاکلت و کوکی انجیر و توت شیرینی فرانسه هم میشود.
فردا صبحانه نیز *میم* قشنگم را صبحانه، کافهی مورد علاقهام در نزدیک شرکت، دعوت کردم.
پینوشت. همه چیز را از یاد بردهای جز ساوانا، ساوانا بای. ساوانا بای توئی.
اولین هدیهی تولد ۴۳ سالگیام را گرفتم، پسرک سیهچشم و سیهمو، یک لاکپشت ۶۰ ساله تحت عنوان هدیه به من داد.
حشمت خان قرار است در خانهی لکلکی در باغچه زندگی کند. یکی از بهترین هدیههایی بود که تاکنون گرفتهام.
من که دیگه ناراحت نمیشم، اما مگه من چی از زندگی میخواستم، که این چنین شد؟ میدونم جای علامت سوالها، نقطه گذاشتم و فولدر رو بستم اما قیر سیاه و مذاب رو که گاه و بیگاه میاد رو چه کنم؟ یعنی واقعا چند روز مونده به ۴۳ سالگی باید اینجوری بگذره؟ من که دارم همهی تلاشم رو میکنم که این کوفتی رو با رنگ و نور و شادی، بزک کنم... اما چرا؟ به همین راحتی و آسونی...نمیدونم اما اگر خداوندکاری باشه یک روز میرم میشینم باهاش چایی میخورم و ازش میپرسم... شاید جوابی برای سوالاتم داشته باشه...
برای تولدم عجله دارم، گویا قرار است زیر جهان زبر شود به مناسبت تولد من!