یک پاییز دیگر در راه است

محتوای این پست نق نق و بهانه است.

من از اینکه افسار امور در دستم نباشد، عصبانی می‌شوم، می‌دانم بعد از این همه اتفاقی که افتاده شاید خنده‌‌دارترین خواسته‌ای باشد که می‌توانم داشته باشم، اما هنوز این را نتوانسته‌ام بپذیرم که امور از دستم دربیاید! با توجه به همه‌ی چیزهایی که پذیرفتم... اول هفته، برای امشب برای خودم بلیط تئاتر خریدم که مثلا هفته‌ی خوبی داشته باشم و کل و بلبل! دیروز آن‌چنان ویروس‌ها به جسمم حمله کردند که توان بلند شدن را نیز نداشتم چه برسه به تیاتر رفتن! در توییتر نوشتم اکر فردی فرصت دارد و تئاتر دوست دارد پیام بدهد که برود ... که نشد و صندلی من امشب خالی می‌ماند.... خانه‌ی لک‌لکی هفته‌ی پیش مشکل برق پیدا کرده بود و نرفتیم، قرار بود که پنج‌شنبه را مرخصی بگیرم و تا جمعه آن‌جا باشیم و من بروم سراغ باغچه و بگوییم باغبان بیاید و نهال جدید بکاریم و .... که آن هم به لطف ویروس‌ها و مرخصی امروز، به نا رفت ... هفته‌‌ی دیگر هم شرکت پنج‌شنبه مهمان دارد و ... رفت تا دو هفته‌ی دیگر ...

تنها خبر خوب این است که فردا پاییز می‌شود و هر اتفاقی بیفتد حتی اگر من نباشم، فردا اول پاییز است و من هم شیفته‌ی اول مهر و سی و هفتمین روز پاییز ...

باید یادم باشد و فرصت کنم ماجرای *سین* را بنویسم، یکی از عجیب‌ترین داستان‌هایی است که با آن مواجه شدم.

لطفا!

زن، زندگی، آزادی

‏زن گفت *اگر می‌خواستم وارد رابطه‌ای بشم که نفر سوم و چهارم و پنجم داشته باشه که سر خونه زندگی‌ام نشسته بودم*

‏🌻🪻چه‌قدر من این زن را دوست دارم. 🌻🪻

بطنِ زیستن

یک تصمیم خیلی خیلی سخت گرفتم و چند دقیقه پیش، انجامش دادم. یک ابرقورباغه رو خوردم،

سخت بود؟ بله.

جانم درآمد؟ بله.

حالم خوب است؟ بله.

امیدوارم؟ بله.

ادامه می‌دهم؟ بله.

بالاخره قیچی مناسب برای هرس علف‌های هرز را یافتم و خریدم.

تو دلم آشوبه، تو سرم طوفانه

انگار وزنه‌هایی ده هزار کیلویی از کف پاهایم در حال خروج است و لیوان لیوان گچ در گلویم مانده...

پاییز تو راهه

احتمالا خانه‌ی لک‌لکی، از آخر هفته، عضو جدیدی خواهد داشت، یک توله‌سگ که هم‌بازی پسرک سیه‌چشم و سیه مو شود.

از صبح به دنبال انتخاب یک ابزار جهت هرس علف‌های هرز باغچه‌ها هستم و هنوز چیزی نیافتم. شاید بهتر باشد به فروشگاه‌های ابزار باغبانی نزدیک خانه‌ی لک‌لکی مراجعه کنم و از اطلاعات مشاوران محلی استفاده کنم. اگر آسمان نتپد می‌خواهم چند روز را مرخصی بگیرم و هماهنگ کنم آقای باغبان هم بیاید تا باغچه‌ها رو برای کاشت پاییزه آماده کنیم.

پی‌نوشت. هرچه بیشتر می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم که خرید خانه‌ی لک‌لکی، کار بسیار بسیار بسیار درستی (در عین مشکلاتش و تجهیز کردنش) بوده.

یک آب انار مرا نجات داد؟

این یک پست طولانی است.

حدود شش ماه پیش، تراپیستم ازم پرسید *اگر چه اتفاقی رخ دهد تو دیگر احساس شکست نمی‌کنی؟* و هر جلسه حدود ۱۰ دقیقه در این مورد حرف می‌زدیم. تراپیستم پیشنهاداتی داشت *برای آن فرد اتفاق بسیار بدی رخ بدهد* تقریبا مطمئن بودم که دیگر حال و آینده‌ی آن فرد به من ارتباطی ندارد و حال من مستقل از این است که او چه شود. البته در نامه‌ای که فکر می‌کنم یک سال و نیم پیش، به اصرار تراپیستم برای آن فرد نوشته بودم در انتهای نامه نوشته بودم *امیدوارم کارتن‌خواب بشوی* تراپیستم به سطر آخر نامه اشاره کرد... انگار مچ خودم را گرفته باشم... اما بعد از چندین جلسه به این نتیجه رسیدیم که دقیقا حال من مستقل از زتدگی آن فرد است... در این مورد با تراپیستم به توافق رسیدیم و این مساله حل شد...

تراپیستم گفت*بیا مسائل را به دو قسمت تقسیم کنیم، ناکامی‌های مالی و ناکامی‌های عاطفی تو در این داستان (بله انقدر من داستان داستان کردم که او هم از این کلمه استفاده می‌کند) * در مورد ناکامی‌های مالی، تشویقم کرد که تلاش کنم تا میزانی از آن‌ها را که طبق آخرین صحبت‌مان، قرار بود بعد از جدایی رسمی نصف شود، را پبگیری کنم که من هم علیرغم سختی این کار، این کار را انجام دادم و طبق پیش‌بینی‌ تراپیستم پاسخی دریافت نکردم ... البته بعد از ایتکه من سه بار پیگیری کردم، تراپیستم گفت*او مطمئن بوده که پاسخی دریافت نخواهم کرد... انتظار اینکه آن فرد به حرف خود عمل کند از نظر تراپیستم صفر بود و فقط خواسته من آخرین تلاشم‌هایم را نیز انجام دهم و بعدها اگر !!!! داستان را مرور کردم نقطه‌ای نباشد که بگویم اگر این کار را انجام می‌دادم، آن‌چنین و این‌چنین می‌شد...

اما بخش ناکامی‌های عاطفی!!! پر گره‌تربن بخش داستان بود که حل شدنش و پذیرفتنش بسیار بسیار جانکاه و سخت بود و باعث شد روانپزشک و تراپیستم با هم صحبت کنند و اطلاعات‌شان را با هم به اشتراک بگذارند تا ببینند چه کنیم؟ نتایجی هم حاصل شد و جلسات‌مان ادامه پیدا کرد... امروز متنی را خواندم و همان لحظه برای تراپیستم ارسال کردم

*****اواخر مهمونی دیشب، حالم دست خودم نبود. یادم نیست چطور دراز کشیدم توی اتاق و یادم نیست چطور از اتاق تا دستشویی رو رفتم ولی خاطرم هست که وقتی روی تخت دراز کشیده بودم، چشمم رو باز کردم و دیدم میم یک صندلی رو آورده نزدیک اتاق، طوری که من رو ببینه و همون جا نشسته. از دستشویی که اومدم بیرون، قبل از این که صداش کنم، پیشم بود. بهش گفتم "می‌شه من رو از این مهمونی ببری بیرون؟" و همین کافی بود؛ ۲۰ دقیقه بعد توی تخت خودمون بودم. چیز زیادی خاطرم نیست جز همین‌ها اما این رو یادم میاد که توی ماشین گریه کردم. گوله‌های بزرگ اشک رو خاطرم هست که ریختن روی صورتم و یادم هست که دقیقا به چه چیزی فکر می‌کردم.

چند سال پیش، با دوست‌پسر سابق، مهمونی مشابهی رفته بودیم. صداش زده بودم توی اتاق که حالم بده و توان موندن توی مهمونی رو ندارم و بریم خونه. گفته بود "اسنپ بگیر برو خونه خودتون، من میخوام بمونم" و تا روزها بعدش سرزنش کرده بود که حدود خودت رو نمی‌شناسی، باید کمتر بخوری و شب من رو خراب کردی. یادم افتاد به تنهایی اون شب وقتی که حالم بد بود و ساعت دوی صبح سعی می‌کردم راننده ماشین متوجه حال بد و ناهوشیارم نباشه.

صبح به میم گفتم "تو بهم احساس خوشبختی می‌دی" و بعد فکر کردم که اگر اون آدم و اون رابطه نبود، باز هم خوشبختیم با میم رو احساس می‌کردم یا نه؟

میم، نور چشم‌هامه. در عمقی از قلبم دوستش دارم که تا قبل از خودش اصلا نمی‌دونستم همچین عمقی هم می‌تونه وجود داشته باشه.‌

اما هر بار، که برای رفتارهای محترمانه و نرمال و به‌جای میم یا هرکس دیگری، احساس خوشبختی می‌کنم، دلم برای خودم می‌سوزه... دلم می‌خواد دست‌هام رو حلقه کنم دور خودم و خودم رو سفت بغل کنم برای تجربه‌های زیسته عجیبی که باعث شدن رفتارهای معمولی ِ انسان‌های سالم رو هربار با شگفتی تماشا کنم و بابتشون ممنون باشم.* *****

و برایش نوشتم من پاراگراف آخر این نوشته را انگار من نوشتم، انگار من هربار احساس خوشبختی می‌کنم، دلم برای خودم می‌سوزد و دلسوزی‌ام مانع از لذت بردنم از موقعیتم می‌شود... البته که من فعلا شخصی مانند*میم* در زندگی‌ام نیست اما من در موقعیت‌های مشابه این حس بدبخت و بیچاره پنداری‌ام، مانع از احساس خوشبختی‌ام می‌شود... یک ربع بعد وقت اورژانسی به من داد، من هم مرخصی گرفتم و قدم‌زنان با تراپیستم صحبت کردیم... بعد از حدود ۴۵ دقیقه، که اشک و فین بودم، جلسه‌مان تمام شد، به اولین سوپرمارکت رفتم و برای خودم آب انار و پاستیل خریدم و به محل کارم برگشتم، آب انار را در راه خوردم اما پاستیل را گذاشتم در کشوی میز محل کارم.... و خوشحالم که به این نقطه رسیدم... زنی بعد از اشک و فین و آب انار... که با زن قبل از فین و اشک و آب انار، بسیار متفاوت بود... پاستیل را باز کردم و با همکارانم خوردیم.

که به چه سان می‌گذرد ….

دیشب، با حالت پنیک از خواب بیدار شدم، لحظات بسیار بسیار سختی بود... گویی در حال مرگ بودم و می‌دانستم نخواهم مرد... دکترم گفته بود ممکن است دچار این حالت شوم از دیشب تا کمی تپش قلبم بالا می‌رود،بدنم ناخودآگاه به فاز دفاع می‌رود و چند ثانیه بعد به تنظیمات اولیه باز می‌گردم..، بله من یک انتخاب کردم و مسئولیت این انتخاب گویا مرا رها نمی‌کند. البته من پذیرفته‌ام و با همه‌ی ناملایمت‌هایش ادامه می‌دهم...

البته که زندگی ادامه دارد و زیبایی‌هایش را نیز دارد و می‌گذرد و کمتر از دو ماه دیگر تولدم است و من هم که شیفته‌ی تولد و پاییز و برگ‌ریز...

پی‌نوشت. گل بود به سبزه نیز آراسته شد... دهانم تقریبا پر از آفت شده...